خانه / سفرنامه ها / سفرنامه شهر وان / خاطره سفر به وان درست روز بمب گذاری !

خاطره سفر به وان درست روز بمب گذاری !

اپیزود اول

بوووم ، همه چی رفت تو هوا.


صدای انفجار که آمد من و همسرم و دو تا وروجک هایم دویدیم لب پنجره. صدا خیلی نزدیک بود. پرده ی اتاق را که کشیدیم کنار، گروه گروه آدم بودند که داشتند توی خیابان جمهوریت می دویدند . بعد صدای آژیر آمبولانس آمد. یک ساختمان بلند روبروی هتل بود. هتل هالدی. نمی شد درست ببینیم چه خبر است. عرشیا پسرم تلویزیون را روشن کرد . وان را نشان می داد. انگار حادثه ای رخ‌ داده بود. عرشیا زیرنویس تلوزیون‌ را توی اپ مترجم گوشی اش نوشت ، و اینطور ترجمه شد. دو تا پلیس در عملیات تروریستی کشته شدند.
از اینجای سفر حس بدی نشست توی دلم . آخر زنجان که بودیم ، علی همسرم با آن دوست هم خدمتی اش ، که یکی دو روز خانه‌ اش مانده بودیم ، رفت بودند و آمار سفر زمینی را به وان درآورده بودند. همه سنگ انداخته بودند پیش پایمان، که اوضاع ترکیه خراب است و نرویم و به من برخورده بود و‌پوزخندی زده بودم که هان داعش منتظر نشسته و فقط توی کف فقط ما مانده است.

اپیزود دوم

اگر بگویم دلهره آورترین بخش سفر را سر اولین چهارراه ورودی شهر خوی گذرانیدیم ، پر بیراه نگفته ام . ساعت یک بود که رسیدیم صوفیان . مثل خیلی از آدم های دیگر همسرم آدم دقیقه ی نود است . به همین دلیل به شما خواننده ی سفرنامه ام می گویم ، توی شهر خودتان ، با فراغت بال بروید دنبال چنج کردن پول و انجام کارهای بانکی قبل از عبور از مرز.


بچه ها عرشیای یازده ساله و آرشیدای سه ساله ی ما،  گرسنه و خسته بودند و در این ساعت های باقی مانده تا قبل از بسته شدن بانک ، بایستی به همه ی کارها سروسامانی می دادیم.
توی یک فست فودی هم غذایی سردستی خوردیم و هی یادمان آمد به ساندویچی که توی آباده (فارس)تازه افتتاح شده بود چقدر غذا به ما چسبید، توی صوفیان فقط رفع گرسنگی بود دیگر . از صوفیان که راه افتادیم ، مانیتور ماشین شده بود مثل هواپیما. آلارم پشت آلارم . مدام چشم من توی مانیتور بود و ایرادهای ماشین را تا جایی که بلد بودم ترجمه می کردم . هنوز به خوی نرسیده بودم که سرو صدای ترق تروقی از توی ماشین بلند شد.


توی همین کانال مسافرت آقای ضربی هم خوانده بودم که مرز تا پنج و‌نیم شش بعداز ظهر بسته می شود . هنوز به خوی نرسیده بودیم و سی فایو ما کژدار مریز با ما رفتار کرد .


دلهره از اینکه شهر مرزی خوی چگونه است و امکان ماندن دارد یا نه ، دلهره از اینکه اگر  بین راه  ماندیم چه می شود به اندازه ی دیدن یک فیلم ترسناک هیچکاکی ذهن ما را فلج کرده بود.
علی ، همسرم می گفت ، طوری نمی شود من ایمان دارم و اگر بگویم بعد از بازگشت طی یک ماجرای مسخره و‌مضحک ما فهمیدیم علت آن همه سر و صدا و آلارم فقط خورد شدن یک سوت کیس بود که زیر صندلی راننده قرار داشت ، آنهم فقط به خاطر کفش های همسرم که زیر صندلی جاسازی شده بود ، بهتر متوجه می شوید آن همه اضطراب چه بیهوده بود و اساسا هر استرسی و اضطرابی آنقدرپیش افتاده است اما در مقام قدرت آنقدر قوی ست که می تواند عقل و منطق هر آدمی را مختل کند.

اپیزود سوم

با نگاهی مستاصل بعد از شنیدن  صدای بمب به همسرم گفتم:
ینی برگردیم ؟


علی گفت که می رود بیرون ناهار بخرد و‌می آورد همین جا توی هتل می خوریم و سرو‌گوشی هم آب دهد ببیند اوضاع از چه قرار است. وقتی برگشت یک نایلون بزرگ دستش بود. کباب اسکندر گرفته بود و نان و نوشابه و سالاد و مقداری هم هله هوله و البته به شدت شگفت زده که قیمت این همه خریدش خیلی ناچیز  شده است.


ناهار خوردیم. خوشمزه بود . بعد از ساعتی استراحت ، آرشیدا را سپردیم دست عرشیا و راهی شهر شدیم.کنجکاوی امانمان نداد دیگر. رفتیم محل بمب گذاری را دیدیم . جلوی گرند هتل بود. یکی دو تا خیابان را کیپ تا کیپ پلیس گرفته بود. تمام پیاده رو های منتهی به محل گرند هتل پر از خرده شیشه بود. شیشه ی مغازه ها پایین آمده بود و همه مشغول پاک کردن خیابان و پیاده رو ها بودند.  شیشه برها هم با جدیت مشغول کار بودند.


ظرف دو سه ساعت وان همانی بود که بود . انگار نه انگار اینجا حادثه ای رخ‌داده است. آنچه بر شگفتی من می افزود عادی شدن شرایط بحرانی شهر بود . ظرف چند ساعت همه چیز برگشت به اوضاع اولش . روح زندگی در همه جا ساری و‌جاری بود . خبری از بحران نبود و‌پیش خودم گفتم اگر ایران بود شش ماهی طول می کشید تا چهره ی شهر عوض شود و همه می رفتند توی لاک غم‌و غصه و گریه و زاری و احتمالا چند روزی هم عزای عمومی اعلام می شد.


عزا نبود دیگر زندگی در جریان بود . لبخند بود که روی لبهای مردم خوب وان مشاهده می شد . احترام بود و دوستی . صدای اذان می آمد . صدای دیسکوها هم . اما آدمها اینجا محترم بودند و‌کسی سرش را توی زندگی آدمهای دیگر نمی کرد چه برسد به اینکه عقایدش را زورکی توی حلق این و آن کند. برای همین بود که فروشنده محجبه بود فروشنده ی بی حجاب هم . ایرانی ها هم آزاد . یکی چادر پوشیده بود و بعضی ها هم انگار از قفس فرار کرده اند به شدت شورش را درآورده بودند . اما اینجا آنچه مهم بود واحدهای انسانی با درونیات شان بودند نه حجابشان . کسی ممنوعیتی نمی دید اما آنچه من از پوشش مردم وان دیدم ، زیبایی بود و سادگی و متانت. و نکته ی مهم آرامش . گوشه به گوشه شهر ماشین های پلیس بود اما در چهره ی مهربان این مردم اضطراب نبود .


دو سه ساعتی توی شهر چرخیدیم . سر چهارراهی پسر جوانی داشت تبلیغ دیسکو -اش را میکرد . گفت از شیراز آمده ، جالب بود که همسایه بودیم ! .گفت با خانواده دو سالی ست آمده و در انتظار پناهندگی ست. گفت به این حادثه ی بمب گذاری اهمیتی ندهیم. اینجا معمولی ست. فقط به پلیس ها و‌ ماشین های پلیس نزدیک نشویم چرا که آنچه انگیزه ی این رخدادهاست درگیری پلیس های ترک است با کردها . بعد پسر جوان ما را دعوت کرد که شب به دیسکو -اش برویم.

اپیزود چهارم
وان.

نیمه ی شهریور ،آب و هوای وان بسیار معتدل بود. هوا خنک بود . یک روز تاکسی گرفتیم و بچه ها را برداشتیم بردیم به پارک آبی وان در شهرک ادرمیت، دو تا سرسره آبی بود با چشم انداز زیبایی در کنار دریاچه ی وان . یکی برای بزرگسالان و‌دیگری هم‌کودکان .


به بچه ها خوش گذشت . ورودی برای هر نفر که از صبح تا ساعت هفت بعداز ظهر بود بیست لیر بود. عرشیا نیم بها و آرشیدا هم‌که رایگان بود . بچه ها می گفتند آب سرد بود و فردای آن روز حسابی عضلات عرشیا درد گرفته بود .


فروشگاههای وان هم قابل توجه هستند . برای مثال کت شلوار مارک کیغیلی بود که توی شیراز هم نمایندگی دارد. تخفیف خورده بود و اگر دوتا می بردی ، دستی چهارصد و پنجاه در می آمد ، در حالیکه توی شیراز با کلی منت دستی یک و نیم و تا دو میلیون فروش داشت . یا پیراهن پنجاه هزار تومان بود ولی اینجا که برای تعویضش رفتیم ، البته با کاغذ خرید ش ، می فروختند دویست و شصت.


راستش  دلیل این همه تفاوت قیمت را نمی فهمم . و چه ثروت باد آورده ای می خورند این فروشندگان اجناس مارک ، تازه اگر چینی اش را به مشتری قالب نکنند.

از مارک ال سی وایکیکی هم بسیار راضی بودم . از قیمت ها و از کیفیتشان .الان که دارم اینها را می نویسم کمس حسرت می خورم که چرا دو دل بازی درآوردم و‌خوب و‌حسابی خرید نکردم . دلیلش را هم بیشتر دلسوز ی مادرانه ام می دانم که فرصت خرید را از دست دادم.
و اما شب ها،
شب های پرخاطره ای در طبقه ی هفتم هتل هالدی داشتیم . هرشب راس ساعت ده . به مناسبت عید قربان سه شب برنامه کنسرت زنده بود. هر شب عرشیا و آرشیدا تیپ می کردند و‌می رقصیدند. در جوی آرام و خانوادگی به ما بسیار خوش گذشت . بیشترش هم‌مرهون تلاشهای مدیریت هتل بود که یک ایرانی بود .

بعد از چهار روز گشت و گذار در شهر وان  وسایل سفر و خریدهایمان را توی چمدان جا دادیم . ون یا به قول خود ترکها دولموش هایی آمدند دم در هتل و به سمت مرز راه افتادیم . و این یکی از بهترین و‌دلپذیرترین خاطرات سفر ما شد.

با سپاس ویژه از جناب آقای ضربی که شیوه ی سفری کم هزینه را به ما یاد دادند . هدف ما در این سفر از اول وان نبود ، می خواستیم آذربایجان غربی و‌تبریز را حسابی بگردیم اما دوستی گفت حالا که از شیراز کوبیدید و آمدید تبریز ، بروید وان و خوش بگذرانید.


سپاس و بدرود.

 

ما هم از طرف خودمان و به نیابت از تمام خوانندگان کانال ممنونیم از خانم میترا فخار بابت ارسال سفرنامه و قلم شیوایشان که ما را بر آن داشت تا قلم در نیام کنیم !

آیا این مطلب برای شما مفید بوده است ؟

درباره رضا

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme
رفتن به بالا