خانه / اطلاعات عمومی ترکیه / سفرنامه علی آقا و خانواده به ترابزون

سفرنامه علی آقا و خانواده به ترابزون

بعد از سی تا خواستگاری رفتن و جواب نه شنیدن بالاخره در سی یکمین خواستگاری برادر خانم ما هم بختش باز شد و یکی بهش بله گفت. حالا این بنده خدا هم کلی ذوق زده شده بود که بعد از عقد باید بریم ترکیه. مقصد را هم که یکبار با ما اومده بود و از قبل انتخاب کرده بود که دسته جمعی بریم وان!!!

برنامه را برای آخر تابستون ردیف کردیم با آقای ضربی بابت رزرو هتل در وان برای هفته آخر شهریور مشورت کردم که متاسفانه قیمت ها کمی عجیب بود، به این نتیجه رسیدیم که بهترین تنبیه برای گرانفروش نخریدن هست و مسیر جایگزین ترابزون را به ما معرفی کردند. توی اولین دیداری که با برادر خانمم داشتم به ایشون پیشنهاد مسیر جایگزین ترابزون را دادم و قرار شد بررسی کنه و خبرش را بهم بده. بعد از چند روز تماس گرفت و قرار شد همون ترابزون را بریم تاریخ هم که مشخص بود: هفته آخر شهریور

قرار بر این گذاشتیم که یکیمون ماشینشو کاپوتاژ کنه و یکی دیگه هم کارهای رزرو هتل را انجام بده، من قرار شد برم گمرک و کارهای کاپوتاژ را انجام بدم و برادر همسر هم با آقای ضربی هماهنگی های لازم را برای رزرو هتل ساحلی توی ترابزون انجام بده. چند روز قبل از سفر من یک روز را مرخصی گرفتم و به گمرک فرودگاه پیام توی کرج رفتم (بلوار ارم رو که به سمت فرودگاه میرید بعد از باغ سیب دقیقا توی محوطه فرودگاه پیام هست)

اول از همه توی جایی که دستگاه کپی قرار داشت همه مدارک را دادم تا از همش کپی بگیرن بعد دو تا فرم ضمیمه کرد و بهم داد که من فرم ها را پر کردم و به همراه ضمائم بردم داخل اتاقی که روی درش نوشته بود صادرات و خروج موقت!  اونجا بعد از بررسی هویت من و خودرو از روی کارت ملی و شناسنامه و کارت سبز خودرو و همچنین فاکتور فروش خودرو و کارت ماشین یک امضا پایین برگه به نشانه تایید هویت کشیدند. بعد از اون برگه ها را برداشتم و به واحد کامپیوتر (سایت) برای گرفتن یه برگه که توش یوزر نیم و رمزی را به من اختصاص داده بودند رفتم و بعد از ده دقیقه این برگه من آماده شد و با در دست داشتن اون به واحد ورود اطلاعات رفتم و برگه را دادم و توی صف ایستادم. خوبی این قسمت این بود که کنار دستش یه دستگاه واکس هم بود که میتونستی کفشت را برق بندازی

نکته نگران کننده ای که منو به شدت نگران کرده بود این بود که توی این باجه یه دستگاه پوز قرار داشت و این نشون میداد که هر چی تا حالا بوده مثل یه شوخی بوده و حالا انگار توی این قسمت بدترین اتفاق قراره بیفته. بله بالاخره اسم منو خوند و البته توی این فرصت من هم یه لایه از کفشم را سابونده بودم و رفتم جلوی باجه. اونقدر سریع این اتفاق افتاد که من احساس کردم هدف از صدا کردن من این بوده که برس دستگاه واکس را نجات بدن و از مدیر کلی جایی توی دوربین دیدن و زنگ زدن گفتن تا ایشون خسارت غیر قابل جبرانی بهمون نزده کارشو راه بندازین بره.

جلو رفتم اپراتور که آقایی با رفتار مناسب بود به من گفت که با این دستگاه پوز ۳۰٫۰۰۰ تومان کارت بکشید. سی هزار تومان کارت کشیدم و برگه را گرفتم و به محوطه گمرک رفتم و قسمت ارزیابی که دقیقا پشت همان ساختمان بود مراجعه کردم. اولین میز کنار در برگه من را گرفت و شماره را توی سیستم زد و یه کارشناس را بهم معرفی کرد. رفتم پیش ارزیاب چند تا سوال کوتاه پرسید و خودرو را بازدید کرد و بعد از اون برگه را به دستم داد و دوباره به واحد صادرات و خروج موقت برگشتم و نامه ایی را مهر و شماره شده به من داد و گفت به یک آژانس معتبر مراجعه و پلاک خود را بگیرید

ه نزدیکترین آژانس محل سکونتم مراجعه کردم و یک پلاک، یکدونه کارت IR یک کارت برای خودرو و همچنین یک جفت پلاک گرفتم و گواهی نامه ام را هم همونجا ترجمه کردن و بهم دادن. هزینه گواهی نامه شد ۱۱۹۰۰۰ تومان – ترجمه کارت ماشین ۱۱۰ تومن  و هزینه پلاک و بقیه مخلفات هم در کل ۳۶۴۸۰۰ تومان
هزینه من برای ماشین تا اینجا شده بود: ۶۲۳۸۰۰ تومان. البته بیمه هم بود که تصمیم داشتم لب مرز بیمه سه ماهه ترک بگیرم

برادر همسر هم با آقای ضربی هماهنگ کرده بود و یه هتل خوب را رزرو کرده بود با توجه به اینکه چهار ستاره بود ولی از قیمت هتل سه ستاره در وان در اون ایام ارزونتر افتاده بود. (برای من خیلی جالب بود که شهری به بزرگی و زیبایی ترابزون و با فاصله هفت ساعته از ایران و در کنار دریای سیاه هتل ها را به قیمت مناسب تر میدن در حالی که شهر مرزی مثل وان که تنها مسافر ایرانی داره توی اکثر هتل هاش مدیران هتل ها اول سال که میشه یه تقویم ایرانی فک کنم نصفه شبی یه جلسه دور همی تشکیل میدن و بعد کلی خوندن ورد و … با هم تصمیم میگیرن که روزایی که توی تقویم ایرانی قرمز نوشته شده را به تقویم خودش استخراج کنن و قیمت هتل ها را دو برابر کنن و پوست ایرانی ها را بکنن)

بعد از روز شماری بالاخره روز سفر فرا رسید و ما صبح روز ۲۴ شهریور سفرمون را از کرج شروع کردیم. بارها را توی صندوق گذاشتیم و حرکتمون به سمت بازرگان شروع شد. تصمیم گرفتیم که داخل ایران هر دویست کیلومتر راننده را عوض کنیم، طی بررسیمون ما ساعت هشت شب میرسیدیم مرز و بنا داشتیم مرز را شبونه رد کنیم و توی اولین شهر شب را اتراق کنیم. رانندگی ما به اینصورت شروع شد که من نشستم پشت فرمون و دویست کیلومتر خودم را شروع کردم، برادر همسرم هم قیلوله فرمودند و این قیلوله را تا ۵۸۰ کیلومتر ادامه دادند. (البته با مشایعت بقیه همراهان) نزدیک شش ساعت بود یک ضرب حرکت کرده بودم و باک ماشین هم داشت ته میکشید و خودم هم حسابی گرسنه شده بودم.

ساعت چند دقیقه ایی مانده به دو ظهر بود سرعت ماشین را کم کردم و وارد پمپ بنزین شدم. به خاطر دست اندازهای ورودی پمب بنزین و البته مهم تر از اون سیر شدن همراهان از خواب همشون انگار جونی دوباره گرفته باشن و صور اسرافیل زده باشن از خواب بیدار شدن. برادر فداکار همسر هم چشمان خودش را مالید و با لحن خش دار بعد از خواب فرمودن اگر دویست تا هم نشده و خسته ایی من بشینم! خدمتشون عرض کردیم که ششصد کیلومتر مسیر را اومدیم، ولوله ایی توی ماشین به وجود اومد که انگار قسمت مهمی از سریال را از دست داده باشی. بنزین را زدیم و یک ناهار مختصری که با خودمون داشتیم را خوردیم و ساعت ۲:۳۰ دوباره به راهمون به مرز بازرگان ادامه دادیم. بعد از طی سه ساعت راه زودتر از برنامه به مرز بازرگان رسیدیم و توی آخرین پمپ بنزین تا لیتر آخر ظرفیت باک بنزین زدیم و وارد پایانه مرزی بازرگان شدیم.

مراحل اداری حدود یکساعت طول کشید، از مرز رد شدیم و وارد خاک ترکیه شدیم، بیمه ترک را هم توی خاک ترکیه از نمایندگی بیمه ترک گرفتیم.(به راننده اجازه داده می شود که در حالی که ماشین در سمت ایران است به سمت ترکیه برود، بیمه بگیرد و دوباره برای بردن ماشین برگردد)  و مسیرمون را به ترابزون شروع کردیم. قرار شد تا ساعت نه شب رانندگی کنیم و هر جایی که خسته شدیم توی نزدیکترین شهر بریم شام بخوریم و شب را همونجا بمونیم برادر خانومم پیشنهاد داد چون حسابی استراحت کرده میتونه یکم توی رانندگی بهم کمک کنه و یه مقدار از مسیرو بره، منم که چشمام حسابی خواب آلو بود با خوشحالی استقبال کردم و جامون را عوض کردیم و ادامه مسیر به سمت ترابزون

اول مسیر چون همراهان کل مسیر را خواب بودن حسابی سرخوش و داشتن از خاطرات خودشون تعریف میکردن که با چند تا نهیب و مختصر دعوایی با عیال مربوطه کمی آرامتر ادامه صحبت دادند و من هم چشمم گرم شد و به یک خواب عمیق فرو رفتم که البته این قسمت مسیر را اطلاع ندارم چه شد و چطور رفتن.

خلاصه بعد کلی خواب، به خاطراینکه دستم خواب رفته بود و از صدای صحبت همراهان بیدار شدم، هوا حسابی تاریک شده بود، به برادر خانومم گفتم به نظرم امشب خودمونو به ارزرو برسونیم شب را اونجا بمونیم، منم خستگیم در رفته و میتونم رانندگی کنم، از پیشنهادم حسابی استقبال کرد خانومم حسابی تاییدم کرد و گفت فقط یه مشکلی این وسط هستش اونم اینه که این پیشنهادو باید سه ساعت پیش میدادی، بسته بیسکوییت را از جلوی ساعت ماشین کنار زدم، ساعت ۱۲:۳۰ بود،

مغزم تازه شروع به کار کرده بود، یادم اومد اصلا برادر خانومم گواهی نامه اش را هم ترجمه نکرده بود حسابی از اینکه مسخره شده بودم و به نظر خودم احمق فرض شده بودم و همچنین خطری که به خاطر نداشتن گواهی نامه برادر همسر از بیخ گوشمون گذشته بود عصبی شده بودم ولی معمولا وقتی ادما توی اینجور مواقع واکنش نشون میدن بیشتر احمق به نظر میان. ترجیح دادم سکوت کنم و گفتم “چه خوب”

یک ربعی از این وضعیت گذشت شهر کوچک گوموش خانه را رد کرده بودیم پیشنهاد دادم جایی نگه دارن که مغازه ایی باز باشه و یک آب میوه بگیریم و بعد به خاطر خلوتی جاده تا ترابزون را برونیم تا مصرف بنزینمون هم پایین بیاد و بعد کنار هتل توی ماشین یه چرتکی بزنیم تا صبح که بریم و اتاقمون را تحویل بگیریم.

بعد از گرفتن آبمیوه و چیپس و چند قلم تنقلات دیگه سوار ماشین شدیم و مسیرمون را به ترابزون ادامه دادیم. ساعت دو ما توی ترابزون و لب دریا بودیم بر خلاف تصورمون شهر هنوز بیدار بود و تردد توش جریان داشت. من چون تازه از خواب بیدار شده بودم ودیگه میلی هم به خواب نداشتم رفتم لب ساحل و کمی قدم زدم بقیه هم توی ماشین شروع به چرت زدن کردن.

ساعت نه صبح یک صبحونه مختصری خوردیم و با ووچری که داشتم به رسپشن هتل مراجعه کردم، رسپشن به ترکی به من گفت ساعت دو تشریف بیارید، من هم اصرار که اگر میشه هتل را تحویل بدین که ایشون گفتن خیر. رمز اینترنت هتل را ازشون گرفتم و به آقای ضربی از طریق واتس اپ زنگ زدم و قضیه را گفتم، بعد از ده دقیقه خانومی اومدن که ایرانی بود با ما صحبت کرد و ووچر هتل را از ما گرفت و به پشت سیستم کامپیوتر رسپشن رفت و با دو تا کارت که به منزله کلید بود برگشت و بعد از عذر خواهی گفت فقط زودتر بهتون کلید را دادم ولی میز صبحانه الان شامل حالتون نمیشه ما هم تشکر کردیم و وارد اتاقمون شدیم که رو به دریا بود.

اول با خودم فکر کردم که خوب خوابیدم و نیازی به خواب ندارم و مقاومت میکردم تا نخوابم ولی وقتی بیدار شدم عقربه ساعت روی دو بود و من احساس میکردم که توی این بازی باختم و کلی زمان را با خوابیدنم هدر دادم.روز اول را با قدم زدن کنار دریا و همچنین گشتن شهر گذروندیم، از هتل ما تا مرکز شهر حدود یکربع راه بود و بعد از چرخیدن و کلی خرید از فروشگاههای مرکز شهر، موقع برگشتن سری هم به مرکز خرید جواهر زدیم .  روز دوم به پلاژهای مختلف ساحلی سر زدیم و سفری هم به صومعه زیبای سوملا داشتیم، صومعه ی سوملا توی نیمه راه ترابزون به گوموش خانه است، این صومعه از نظر من و همراهانم جای بسیار زیبایی بود و ارزش رفتن را داشت، از ترابزون تقریبا یک ساعت راهه،

اول که میبینیدش انگار توی دل کوه کندنش ولی بعد متوجه میشید که ساخته شده و بیشتر به نظر من مثل یه دژ توی دل کوه هست، تصورش هم یلی سخته صومعه ای به این صورت توی اونجا باشه بیشتر شبیه فیلم های هری پاتر میمونه و یه جای رویایی.برای اینکه به ورودی اینجا برسید یه عالمه باید پله را بالا برید، مثل قلعه رود خان یا قلعه وان. ولی ارزشش را داره و به نظر من اگر به ترابزون رفتید حتما سر به اینجا بزنید. روز سوممون هم با بازار گردی به هدر دادیم و روز چهارم را هم با تغییر و جابجایی و پس دادن و عوض کردن لباس های روز گذشته و خیابان گردی و بازدید از منطقه ی توریستی بز تپه و کاخ زیبای آتا ترک  که بر فراز همین تپه ی بسیار زیبا قرار گرفته.

سفر ما در ترابزون به اتمام رسیده بود صبح روز ۲۹ شهریور همه اسباب و اثاثیه را ریختیم پشت ماشین و کله ی سحر به سمت باتومی(گرجستان) راهی شدیم، دو ساعت توی راه بودیم و ساعت ۸ در مرز آماده توی صف خودرو ها ایستادیم بعد از یک ساعت نوبت ما شد تا از مرز رد شیم، بدون هیچ مشکلی مرز را رد کردیم و به باتومی رفتیم از مرز تا شهر باتومی یک ربع راه هستش، قبل از مرز هم خانوم ها یک مرکز خرید را توی خاک ترکیه نشون کردن که موقع برگشتن بهش سری بزنن، تا ساعت ۶ غروب توی ساحل باتومی به قدم زدن و عکس گرفتن گذشت شش غروب گرجستان را دوباره به سمت ترکیه ترک کردیم. و بعد از مرز به مرکز خرید نزدیک مرز به اسم استانبول رفتیم. ناگفته نماند باک ماشین را هم در باتومی پر کردیم که نسبت به ترکیه بنزین ارزانتری داشت.

شبانه مسیرمون ره به سمت بازرگان از شهرهای جدیدی که فقط توی تابلوهای راهنمایی میدیدم ادامه دادیم (مسیر برگشتمون رو از طریق کارص و ایغدیر انتخاب کردیم) و بعد از نه ساعت راه به مرز بازرگان رسیدیم احساس من وقتی آمپر ماشین را میدیم بهم میگفت که باید اماده باشم با این اوضاع دیگه کیلومترهای اخر را باید هل بدم تا مرز که البته با نجابت ماشین این اتفاق نیفتاد.

 

اگر دنبال دلیل برای سفر ترابزون هستید خواندن این مطلب رو حتما توصیه میکنیم

آیا این مطلب برای شما مفید بوده است ؟

درباره رضا

۴ دیدگاه

  1. ممنون خبو بود

    ارزش این مطلب
  2. آب و هوای ترابزون چطوره؟؟؟ تو ماه های تیر و مرداد خیلی گرمه؟حالت شرجی داره مثل سواحل خزر خودمون یا نه؟

    ارزش این مطلب
    • هوای ترابزون در گرمترین روزهای تابستان به سی درجه نمی رسد اما در روزهای وسط تابستان هوا شرجی است

      ارزش این مطلب
  3. با سلام
    سفرنامه خوبی بود اما چند تا نکته رو جا انداخته بودید که اگه میشه اقای ضربی یا خودتون اضافه کنید
    یکی اینکه بیمه ماشین رو کجا گرفتید بازرگان یا خود کرج؟و اینکه آیا بیمه به نوع خودرو و تعداد سرنشین هم بستگی داره؟؟
    دوم هزینه های سفرتون رو نگفتید مثلا چقدر خرج هتل شد و امکانات هتل چی بود و یا چقدر هزینه بنزین شد،از خود شهر ترابزون هم زیاد ننوشتید که مثلا شهر چطور بود و چه جاذبه هایی داشت
    سوم اینکه برای رفتن به باتومی و گذر از مرز سارپی با ماشین چه هزینه هایی داشت؟به ایرانیا گیر نمیدادن؟
    با تشکر

    ارزش این مطلب

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme
رفتن به بالا