خانه / سفرنامه ها / سفرنامه شهر وان / سفرنامه نوروزی وان – خانم مهرنوش و خانواده محترم

سفرنامه نوروزی وان – خانم مهرنوش و خانواده محترم

سفرنامه ی وان نوروز ۱۳۹۵

سلام دوستان عزیز و گرامی.

بعد از سفر ۵ روز و ۶ شبی که همراه خانواده و برادرم به استانبول داشتیم و دیدن طبیعت تمیز و زیبای ترکیه و اینکه بخاطر کوچیک بودن پسرم (۵ ماهه بود) ، فرصت نشد و هم اینکه شرایط زمانی اجازه نداد همه ی نقاط استانبول بگردیم و ببینیم ، تصمیم داشتیم دوباره به این شهر سفر کنیم.

اما با پیشنهاد برادرم برای سفر زمینی به وان در ایام نوروز و  آشنایی با وب سایت سفر زمینی به ترکیه با خواندن سفرنامه های خوب و جامع  در وب سایت و کانال سفر زمینی به ترکیه و با هماهنگی با همسرم تصمیم گرفتیم این سفر زمینی رو با دوتا خواهرم و خانواده هاشون و داداش عزیزم همراه بشیم.

در این سفر از راهنمایی های آقای ضربی خیلی استفاده کردیم و شاید اگر این وب سایت و توضیحات کاملش نبود همچین تصمیمی نمی گرفتیم چون چند سال که قرار سفر زمینی به ارمنستان داشته باشیم که چون آشنایی کاملی با مراحل سفر نداشتیم تا الان انجام نشده. در این سفر من نقش تورلیدر داشتم و تمامی کارها و راهنمایی سفر و انتخاب هتل و … با من بود.

برای اینکه دوستان نوشته بودند ممکنه در ایام نوروز و به علت شلوغی شهر وان ، هتل به سختی گیر بیاد و بازم بخاطر آرامش خیال و پسر کوچولوم از روزهای آخر آذرماه ۹۴ از طریق همین سایت، هتل ((ماوی توانا Mavi Tuana Hotell )) رو رزرو   کردیم. به این صورت که پس از انتخاب هتل و اتاق ها با صبحانه دو اتاق ۲ تخته و یک اتاق ۳ تخته و یک اتاق ۴ تخته در مجموع ۱۲۲۰ دلار برای ۵ شب و ۶ روز ، رزرو شد و واچرها صادر شد.

فرصت داشتیم ده درصد مبلغ رزرو تا روز ۲۰ اسفند ماه پرداخت کنیم و ما هم مبلغ ۱۲۰ دلار و ۲۲۵ یورو مبلغ امانتی رو ۱۷ اسفند ماه پرداخت کردیم و در شهر خودمون عوارض خروج و همچنین عوارض شهرداری قطور(در حال حاضر حذف شده)  پرداخت شد.

سفر خانوادگی ما به شهر وان  با سه خانواده ۲۸ اسفند ماه ۹۴ از اهواز به سمت تهران آغاز شد. سه روز در کنار مامان و بابای گلمون بودیم و ۲ فروردین ساعت ۸ و نیم صبح به سمت کرج حرکت کردیم. غروب به خوی رسیدیم و از قبل با یک مهمان پذیر  در شهر خوی تلفنی صحبت کرده بودم و ۴ اتاق رزرو شده بود .

مهمان پذیر  در میدان مرکزی شهر خوی و ابتدای بلوار شریعتی قرار داشت.  قیمت اتاق های ۲ تخته ۳۵ بدون تلویزیون و ۴۵ با تلویزیون  و ۳ تخته ۴۵ بدون تلویزیون و ۵۵ با تلویزیون بود . ما چون نیاز به استراحت داشتیم و میخواستیم زودتر بخوابیم تا صبح سرحال به سمت مرز بریم اتاق های بدون تلویزیون گرفتیم . شام خوردیم و ۹ شب خوابیدیم. در اصل باید بگم مسافرخونه ی تمیزی بود. ولی ما با خودمون ملحفه و پتو سفری به تعداد برده بودیم.

سوم فروردین ۱۳۹۵ – روز اول

صبح سوم فروردین ساعت ۵ و نیم صبح بیدار شدیم و ساعت ۶ صبح رفتیم به سمت مرز رازی. هوا بسیار سرد و تاریک بود و چون دوتا گل پسرهای من روی دست و پای من خواب بودند نشد از مسیر عکس بگیرم . هر چند تاریکی مطلق بود و نمیشد عکس خوبی گرفت.

تو جاده بجز ماشین ما ماشین دیگه ای نبود و همسفران با توقف میپرسیدن درست داریم میریم؟ و من با توجه به مسیری که GPS نشون میداد میگفتم کاملا درسته. قبل از پارکینگ قطور صبحانه رو در یک رستوران املت و نیمرو خوردیم و بعد از انجام کارهای واجب به سمت مرز رفتیم. پارکینگ شهرداری جا نداشت ولی با خواهش و دادن عیدی به یکی از کارکنان اونجا جای بسیار خوبی برای ماشین پیدا کردیم.

دوتا ماشین دیگه در پارکینگ فرمانداری در چند کیلومتر پایین تر از مرز ماشین ها رو پارک کردند و با تاکسی به مرز برگشتند. از ساعت ۸ و نیم صبح ۳ فروردین تا ساعت ۹ و ۴۰ دقیقه تو صف بودیم. باید ساعت ۹ و نیم در باز میشد که ۱۰ دقیقه دیرتر باز شد. پشت در شلوغ بود و ازدحام زیادی شده بود و ماشین ها هم در صف بودند.

به نظر جمعیت زیادی نبود چون هم در کنار هم بودیم ولی هنگامی که در باز شد با فشار و موج زیاد جمعیت به سمت جلو هل داده شدیم من فکر پسر کوچولوم بودم که بغل باباش بود . بعد از چند ثانیه متوجه  جمعیت در حال دویدن شدم ، خنده ام گرفته بود موبایل درآوردم و عکس گرفتم که باید بگم جمعیت در حال دو به من میخندیدند.

عکس پارکینگ و تجمع جمعیت پشت درب مرز رازی

خلاصه بعد از رسیدن به اتاق تازه متوجه علت هجوم شدم . من و پسرام وسط های صف با ساک و یه چمدون کوچولو، پسر خواهرام خیلی جلوتر ازما تنها ، همسرم بیرون اتاق و نزدیک در توی صف.

از اونجایی که پسر کوچولوی من خیلی بابایی کل اون مدتی که باباش پیش ما نبود در حال گریه و زاری بود چندبار تو صف دعوا میشد که میگفتن صف رعایت نمیکنن یا پارتی بازی میکنن که من اینقدر حواسم به پسرام بود که اذیت نشن که متوجه علت اصلی نمیشدم. با ناله های پسرم همسفران در صف اجازه دادند و همسرم تو صف کنار ما قرار گرفت . تازه بعد از اون متوجه شدم علت درگیری ها چیه ؟؟؟ !!!

هر خانواده یه نفر از اعضا رو با همون دویدن فرستاده بود توی صف و چمدون و ساک ها رو از روی نرده میفرستادند و نهایتا خودشون از روی نرده های بلند میپریدند بین جمعیت. این کار مکرر انجام میشد و صف رو بهم میزد و همسفران رو ناراحت میکرد و اینکه متاسفانه بعضی ها پول میگرفتن و با داشتن آشناهایی که داشتن افراد رد میکردند و بعضی از دوستان در گمرک هم اینکار برای همشهری هاشون انجام میدادند که همه رو ناراحت و عصبی کرده بود و متاسفانه قبل از اینکه ما بتونیم از در عبور کنیم یه خانواده ۱۵ نفری همینجوری از میله ها رد شدند و جلوی ما قرار گرفتن و یکی از خانم های این خانواده به من و پسرم در رد شدن ضربه زد و وقتی با اعتراض من روبرو شد که چرا حالا که صف رعایت نمیکنی به دیگران آسیب میزنی به سمت من هجوم آورد و با صدای بلند و حرف های رکیک قصد داشت من بزنه و اگر برادرم مانع نشده بود حتما اینکار میکرد .

با فریاد زدن های خانم مذکور  با اعتراض تمام افراد روبرو شدند و متاسفانه مردان این خانواده با مردان و زنان در صف و پشت میله های روبرویی شروع به زد و خورد کردند و صحنه های بسیار زشتی رو بوجود آوردند. هر چند بعد از پایان درگیری به رفتار خودشون میبالیدند و با غرور از پرش هاشون تعریف میکردند.

بالاخره از اتاقک خارج شدیم و به گیت خروج وارد شدیم اینجا صف بهتر رعایت میشد و چون چند نفری وارد میشدن نظم بهتری داشت .بعد از ده دقیقه مهرها در پاس های ما خورده شد و از گیت ایران رد شدیم و برای مامور گمرک محل تولد پسرها و همسر من که اهواز بود جالب بود که چرا این همه راه اومدین و پسرم توضیح میداد که خونه ی مامان جون و باباجونم تهران و از تهران اومدیم .

در صف گیت مرزی ترکیه همه منتظر و در صف بودیم ولی نمیدونم رو چه حسابی و اینکه همسفرا فکر میکردن  وارد خاک یه کشور دیگه شدند نظم بهتر رعایت میکردند و از هجوم و به هم زدن صف خبری نبود با این حال حدود نیم ساعت در صف منتظر بودیم و وارد گیت شدیم . وقتی نوبت به زدن مهر در پاس ما شد وقت استراحت و چای خوردن مامور گمرک ترکیه شد و بعد از استراحت ایشون پاس های ما چک شد و بعد از گذشتن بارها از روی ریل وارد خاک ترکیه شدیم.

    

ما ساعت ۹ و نیم صبح به وقت ترکیه از مرز رد شدیم و یکساعت و نیم منتظر شدیم تا بقیه ی همراهان در صف وارد خاک ترکیه شوند تا ون بگیریم و به شهر وان بریم . بعد از آمدن همسفران ون ۱۲ نفره ایی گرفتیم و هماهنگ کردیم تا مقابل در هتل پیاده مون کنه و ساعت ۱۲ ظهر بعد از گذشتن از دو شهر اوزلپ و سارای و دیدن مناظر برفی زیبا و بارش زیبای برف و با گوش دادن به آهنگ های ترکی و کردی به هتل رسیدیم.

در چند دقیقه اتاق تحویل داده شد و رمز اینترنت که برای هر نفر یک رمز در نظر گرفته شده بود داده شد . در اتاق ها مستقر شدیم و بعد از یکساعت استراحت و دوش گرفتن به قصد خوردن نهار و تبدیل ارز از هتل خارج شدیم. محل قرارگیری هتل ما در خیابان زبیده حانم بود و از سمت راست به خ کاظم کارا و اگر مستقیم میرفتیم به خیابان جمهوریت مقابل فروشگاه LCW وارد می شدیم و از سمت چپ به خ اصلی منتهی به میدان بشیول دسترسی داشت .

از هتل خارج شدیم و بعد از رفتن به داویز و تبدیل پول به رستوران در فرعی های خ جمهوریت رفتیم و نهار خوردیم که بسیار خوشمزه بود و قیمت مناسبی هم داشت.

  

بعد از خوردن نهار همسفران ابراز خستگی کردند  و به هتل برگشتند. اما ما چون ال سی واکیکی روبروی خ منتهی به هتل بود و پسرم هم بیقرار خرید از این فرصت استفاده کردیم و به فروشگاه به LCW رفتیم و اولین خریدها رو همون روز اول انجام دادیم .  برای گل پسرامون۲۰۰ لیر خرید کردیم .

عصر سوم فروردین هم همگی با هم از هتل خارج شدیم و تفریح کنان خیابان کاظم کارا رو گشتیم .از هر مغازه یا فروشگاهی که چیزی رو میپسندیدیم میخریدم بعد به اون سمت خیابان رفتیم و همسفران کلی بافت های سبک و شیک و ارزان خریدند . بافت های بسیار زیبا با قیمت های رویایی بین ۹ تا ۱۴ لیر .شلوارهای کتان و لی با رنگ های خوب بین ۱۵ تا ۳۰ لیر . خانواده ی ما از این فروشگاه فقط ۶۰ لیر خرید کرد اما خریدها شامل ۲ تا بافت و ۱ شلوار مردانه بود.

(( لازم به توضیح که از گروه همسفران ۱۲ نفره ی ما فقط ۳ خانم توی جمع بودیم که بیشتر خریدها هم متعلق به مردان بود)) در مسیر برگشت در تقاطع خیابان کاظم با خیابان زبیده حانم (خ ندارند ترکها) در یه دونر کبابی شام خوردیم. از مون پرسیدن پرسی یا ساندویج که ما همه ساندویج انتخاب کردیم و بعدش پشیمون شدیم چون پرسی خوردنش راحت تر بود بخاطر داشتن نان و میشد نان کمتری خورد.

غذای هر کدوممون با نوشیدنی هایی که انتخاب کرده بودیم ۶ لیر شد. باید این رو بگم که چیزی که در مورد دنر ترکی رایج بود، اینه که معمولا اونو لای یه نون مثل نون بربری های ایران ولی کمی نازک تر پیچیدند.

در یکی از سفر نامه ها به شهر وان خونده بودم که به این نوع دنر نون میگن” دوروم”. اگر بخواین مثل ساندویچ های خودمون باشه، باید بگین که” سومون” میخوام. شب شده بود و سوز بسیار سردی میومد مخصوصا برای همسفران اهوازی ما که به این سرما و هوا اصلا عادت نداشتند. ما هم چون از صبح زود بیدار بودیم و اصلا نخوابیده بودیم به هتل برگشتیم و بعداز خوردن چای خوابیدیم.

 ۴ فروردین ۱۳۹۵ – روز دوم

تو سفرنامه های دوستان زیاد خونده بودم که خورشید در شهر وان زود طلوع میکنه به همین دلیل حسابی پرده ها رو کشیدم تا هیچ نوری وارد نشه و بتونیم خوب بخوابیم .ولی چون ساعت بیولوژیکی بدن مون بخاطر سرکار رفتن به ۶ صبح عادت داشت و بعلت اختلاف ساعتی که ۲ ساعت و نیم بود و تابش های  خورشید از ساعت ۳ و نیم به وقت ترکیه بیدار بودیم و هی از این شون به اون شون شدیم بعدش هم پسرکوچولومون بیدار شد و راس ساعت ۷ صبح از اتاق برای خوردن صبحانه به طبقه ی ۵ رفتیم.

صبحانه شامل چند نوع پنیر،مربا،عسل،کره،ماست،ماست و خیار ،جند نوع زیتون،کالباس و سوسیس،سیب زمینی و تخم مرغ آبپز ،خیار و گوجه و هندوانه، سیب, انواع نوشیدنی های سرد و گرم و دو نوع  نان بود.

چهارم فروردین بعد از خوردن صبحانه ساعت ۹صبح قدم زنان  از هتل خارج شدیم و بعد از خوردن چای در خیایان های اطراف هتل به سمت خیابان جمهوریت رفتیم و عملیات خرید آغاز شد.

کوچه ها و خیابان های اطراف هتل بیشتر محل فروش اجناس عمده بود که روی شیشه ها به زبان فارسی هم نوشته شده بود.

همسفران مجددا به داویز رفتن و با عزمی راسخ خریدهاشون ادامه دادند. من به خاطر اینکه بچه ی کوچیک همراه داشتم از خیلی جاها نتونستم عکس بگیرم و الان  که دارم خاطرات سفر مینویسم بهشون نیاز دارم. بعد از چند تا خرید جزیی از مغازه ها همسفران ما وارد فروشگاه بزرگ وان پارک شدند و ۳ ساعتی از این فروشگاه خرید کردند. همسرم از این فروشگاه شلوار و کفش و تیشرت خرید .منم دوتا بلوز خریدم برای پسر کوچولوم یه دست لباس و چند تا تکیه سوغاتی اما پسر بزرگم فقط و فقط قصد خرید از LCW رو داشت و اصلا به اجناس نگاه هم نمیکرد. خداروشکر تو این فاصله سامیار خواب بود و یکی از فروشنده ها به من و پسرم نمیکتهای  کوچولویی داده بود که بشینیم  که همسفران راحت خریدهاشون انجام بدند.

حدود ساعت ۱۲ از وان پارک خارج شدیم و به تقاطع خیابان های جمهوریت و کاظم کارا رسیدیم و پسرم بی اختیار با دیدن برگرکینگ گرسنه شد و همسفران هم چون خسته شده بودند برای خوردن چای دنبال ما اومدند که با بوی ساندویج ها همه شون گرسنه شدند و نهار زود هنگام اونجا خوردیم.

بعد از خوردن نهار به خرید ادامه دادیم و هر مغازه و پاساژ سر زدیم و از لباس و اسباب بازی و ساعت و لوازم آرایشی و بهداشتی که قیمت مناسبی داشت خرید کردیم. در مسیر برگشتن به سیمیت سرای معروف رفتیم و  هر کس با توجه به ذائقه ی خودش چای و سیمیت و نسکافه و آبمیوه سفارش داد.  ( نمای بیرون و نمای داخل طبقه ی همکف)

ساعت ۴ به هتل برگشتیم .پسر کوچولوم خوابید و ما هم استراحت کردیم و وقتی بیدار شدیم ساعت ۷ عصر بود جهت بازدید از خریدهایی که بدون حضور من صورت گرفته بود به اتاق های همسفران سر زدیم و چای خوردیم و خریدها رو بررسی کردیم. برای خوردن شام به یه رستوران سنتی رفتیم در تقاطع کاظم کارا و زبیده حانم و من برای پسرم سوپ سیرابی سفارش دادم که خیلی خوشمزه بود و قیمتش ۷ لیر بود ولی پسرم لب هم نزد. من و همسرم با هم سینی غذای منو رو سفارش دادیم که شامل یک سیخ کوبیده و یک سیخ جوجه کباب و دنده کباب و گوشت های سرخ شده و سالاد و سبزی و …  بود به قیمت ۲۳ لیر . پسر بزرگم اسپاگتی ۵ لیر و سیب زمینی سرخ شده ۴ لیر و با دوغ و نوشابه کلا ۴۱ لیر سفارش دادیم و همسفران هم هر کدوم یکی از این غذا ها رو سفارش دادند که همگی از طمع و مزه ی غذا ها راضی بودیم. خوردن دوغ (ایرن) در ظروف مسی برای ما خاطره ی سفر به استانبول رو زنده میکرد و همسفران تجربه ی جدیدی رو بدست میاوردند که بسیار لذت بخش بود. سالاد و آب و ترشی هم اکرام بود. بعد از خوردن چای از رستوران خارج شدیم  و هوا بسیار سرد بود و سوز زیادی داشت جوری که از چشم های من و پسر کوچولوم اشک میومد با اینکه فاصله ی خیلی کمی با هتل داشتیم ولی ترسیدیم که پسر کوچولوم سرمابخوره  برای همین تاکسی گرفتیم که ۱۰ لیر کرایه گرفت. به هتل برگشتیم و برای تور شهر وان با هتل هماهنگ کردیم قرار شد ماشین ساعت ۱۱ صبح بیاد دنبالمون و دریاچه، جزیره و کلیسا و خانه ی گربه رو ببینیم.

(خیابان های اطراف هتل و پسر کوچولوی من که با بچه گربه های چشم دورنگ هتل بازی میکرد- صاحب هتل یه گربه ماده داشت با ۵ تا بچه )

۵ فروردین ۱۳۹۵- روز سوم

روز سوم دیرتر از روزهای قبل از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه در لابی هتل در کنار هم نشستیم و چای خوردیم و از خاطرات روزهای قبل و خریدهامون حرف زدیم . بعد به اتاق ها برگشتیم و راس ساعت ۱۱ همگی آماده پایین بودیم. سوار ون شدیم به رانندگی آقای کادیر و گشت شهری شروع شد. من پشت سر راننده نشسته بودم تا بتونم از مناظر عکس بگیرم اما پسر کوچولوم تو بغلم خوابش برد و فقط تونستم دوتا عکس بگیرم. مناظر زیبا و بسیار قشنگ سرد و برفی دیدیم. اما دیدن این تابلو در مسیر حرگت برای من بسیار جالب بود و حس وطن پرستی رو برانگیخت. عکس تار شده آخه بچه به بغل بودم ولی دوسش دارم.

 

بعد از مدتی که نمیدونم چقدر بود چون مشغول حرف زدن و سلفی گرفتن بودیم به اسکله رسیدیم برای سوار شدن به کشتی برای رفتن به جزیره. کلی عکس گرفتیم .بعد رفتیم و سوار کشتی شدیم . کشتی بسیار شیک و زیبایی بود.

کشتی که سوار شدیم روی عرشه صندلی بود. کابین اصلی مبله بود و در گوشه ای آشپزخانه ی کوچکی داشت که چای درست کردیم و خوردیم. طبقه ی پایین تر هم سنتی بود . در حین حرکت آهنگ ترکی و کردی پخش میشد که باعث شادی و حرکات موزون شده بود. خوبیش این بود که کشتی در اختیار خانواده ی ما بود. کشتی نفری ۱۵ لیر برای رفت و برگشت هر نفر گرفت. نفری ۵ لیر هم وردی به جزیره رو دادیم. هزینه ی ون که گرفته بودیم در ۲۷۰ لیر شد، که برای هر نفر (هزینه ی کشتی ،ورودی و ماشین ۵/۴۲ لیر شد). برای ما با بچه ی کوچیک و تعداد زیاد این هزینه عالی بود دوستان در هتل که این گشت ها رو خودشون رفته بودند ۳۵ لیر شد.

قسمت سنتی کشتی


جزیره و کلیسا از کابین ناخدا

کشتی بعد از وارد شدن به جزیره

توریست هایی که از جزیره بازدید کرده بودند و در حال سوار شدن به کشتی بودند

خانواده ی چهار نفره ی ما در ابتدای بازدید از جزیره

 

منظره ی زیبایی دریاچه ی وان

و ما ۱۲ نفر در جزیره

بعد از بازدید از جزیره و خرید سمبل های شهر وان (جاکلیدی گربه و مجسمه ی کلسیای آختامار) به اسکله برگشتیم حسابی گرسنه بودیم . راننده آقا کادیر با یه رستوران هماهنگ کرده بود و بردمون یه رستوران که فقط یه نوع غذا داشت که بسیار خوشمزه بود. غذا گوشت های مکعبی شکل گوسفند بود که در روغن خودش پخته شده بود و یه بشقاب کوچولو برنج با رشته های پلویی. البته قبلش برامون سالاد و ترشی و سوپ آوردند که اکرام بود و بعدش همه برامون چای آوردند و با ماده ی مخصوص خوشبوی ضد عفونی هم در انتها بدرقه مون کردند. موبایلم شارژش تمام شده بود و خیلی ناراحت بودم که وقتی یادم افتاد بهشون گفتم و موبایلم برام شارژ کردند. برای همینه که از غذا و رستوران عکس ندارم. هزینه ی نهار برای هر نفر ۲۳ لیر شد که به یه مقدار گرون بود ولی برای من رضایت بخش بود آخه موبایلم شارژ شده بود .

بعد از نهار به سمت خونه ی گربه راه افتادیم هرچی به راننده با زبان اشاره و … گفتم مرکز اصلی نگهداری گربه ها ببرمون یه چیزهایی به زبان ترکی میگفت که بالاخره حرف خودش شد و به خونه ی گربه ایی رفتیم که در کنار کارگاه نقره سازی بود.

سامیار کوچولوی من که از دیدن گربه ها به وجد اومده بود و انگشتش میبرد توی قفس گربه ها میخواستن دستش رو گاز بگیرند

هوا خیلی سرد شده بود و برای فرار از سرما به داخل کارگاه رفتیم. چندتا عکس گرفتیم اما هنوز سردمون بود جوری سرد بود که همه ی ما بخاری داخل گارگاه نقره سازی رو بغل کرده بودیم ولی فایده ای نداشت .برگشتیم پیش گربه ها و بعد با عجله نشستیم توی ون و حرکت کردیم به سمت قلعه.

آویز گربه های نقره با چشم های دورنگ نماد شهر وان

کارگاه نقره سازی

به محوطه ی قلعه وارد شدیم با اینکه هوا بسیار سرد بود فقط تونستیم چندتا عکس بگیریم. در کافی شاپ محوطه قهوه خوردیم و به مرغابی ها غذا دادیم پسر کوچولوی من بهونه میگرفت چون خیلی خسته بود و پیش کسی نمی موند تا من و آقای همسر بریم قلعه رو ببینیم و همراهان هم علاقه ای به بازدید بخاطر پیاده روی و بالا رفتن از کوه نداشتند به همین دلایل نشد که قلعه رو از نزدیک ببینیم.

نمای قلعه از دور

خانه های قدیمی شهر وان ( که نماز خونه بود)

معماری خانه ی های جدید شهر وان با حفظ ویژگی های خانه های قدیمی

(( البته چون پایین قلعه این خونه ها ساخته شده بودند من این برداشت داشتم امیدوارم درست باشه))

بعد از رسیدن به هتل حسابی خسته بودیم. و استراحت کردیم و شب از هتل بیرون نرفتیم چون واقعا هوا سرد بود و احتمال سرماخوردگی زیاد بود.

 

۶ فروردین ۱۳۹۵ – روز چهارم

مثل روزهای قبل صبح زود از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه و نشستن در لابی و حرف زدن و از خاطرات روزهای قبل صحبت کردن همگی آماده شدیم و راس ساعت ۹ و نیم از هتل خارج شدیم . دو گروه شدیم یه گروه به سمت فروشگاه LCW و گروه دوم بسمت میدان بشیول و بازدید از بازار زیر زمینی میدان. قبل از رفتن  مقابل مسجد عمر عکس گرفتیم  که عکس تکی مسجد عمر انگار پاک شده و عکس پسرم مقابل مسجد میزارم.

تو عکس هم معلوم هوا بسیار سرد و ابری بود . پسر کوچولوی من توی کالسکه خواب بود و حسابی با پتو پوشونده بودمش ولی خیلی خیلی نگران سلامتیش بود که خدای نکرده سرما نخوره

هتل ما(ماوی تونا) در سمت راست تصویر آخرین آپارتمان ۴ طبقه مشخص این عکس از روبروی هتل رسمینا گرفته شده. هتل رسمینا در فاصله ی چند قدمی از هتل تونا قرار داره.

ما از این فروشگاه های زیرزمینی خرید نکردیم. برعکس مغازه های خیابان های جمهوریت و کاظم کارا تخفیفی نداشتند و قیمت ها هم نسبتا بالا بود. اینجور که من برداشت کردم این فروشگاه و مغازه ها فقط محل خرید افراد بومی شهر بود.

میدان بشیول و مسجد حضرت عمر در یک نما

 

در همان مسیر استانداری وان  رو هم دیدیم و عکس گرفتیم.

طبق برنامه ریزی من قرار بود به پاساژ وان آوام بریم ولی چون هوا خیلی سرد بود همراهان عزیز و پسر ارشدم تا فروشگاه LCW رو دیدن وارد فروشگاه شدند و بنده طبق معمول این چند روز صندلی یافته و سامیار به بغل در انتظار دیدن، انتخاب و نهایتا خرید کردن همسر و پسر و برادر یه گوشه آروم می نشستم. خانم های هموطن از این حالت من بسیار ناراحت میشدند و به حال من افسوس میخوردند که نمیتونم خرید کنم و آقایان هموطن منو نشون خانم های همراهشون میداند و تحسین میکردند.

بعد از چند ساعت در فروشگاه بودن خریدهای آقایون تمام شد و با بیدار شدن سامیار تحویل باباش دادم و در ۲۰ دقیقه برای خودم و سامیار لباس انتخاب کردم و خریدم .

ظهر شده بود و آقایون محترم که حسابی در LCW کالری سوزنده بودن گرسنه بودن و بسمت سالن های غذاخوری راه افتادند. توی کوچه های فرعی میگشتن و غذاهای رو از پشت شیشه نگاه میکردند و نمیدونستند کدوم انتخاب کنند و منم با کالسکه پر از کیسه های خرید در حال عکس گرفتن و منتظر تصمیم نهایی بودم.

 

  در گوشه ی سمت راست آقایون میتونید مشاهده کنید که در حال مشورت هستند

این آقا وقتی دید من دارم عکس میگیرم گفت از منم عکس بگیر و اصرار میکرد بریم و صبحانه بخوریم.

 

در نهایت این سالن غذاخوری انتخاب شد. واقعا غذاهاش خوشمزه بود . برعکس برنج های پخته شد در ترکیه که خیلی باب میل ما نیست این رستوران برنجش عالی بود و پسر کوچولوی من از خوردنش لذت میبرد.

بعد از خوردن نهار و چای آقایون خسته شده بودند و خوابشون گرفته بود و با هزاران خواهش و اصرار منو راضی کردند که به هتل برگردیدم و عصر و فردا صبح و عصر بچه رو نگه دارند تا فقط من خرید کنم. حاضر بودند قسم بخورن که دیگه قصد خرید ندارند.

 

اصلا قصد خرید ندارند تو تصویر کاملا مشخص

فرعی منتهی به هتل که دقیقا روبروی فروشگاه LCW و آژانس تاکسی و ون به مرز رازی هم در این خ قرار داشت.

بعد از استراحت عصر من و همسرم و پسرای گلمون از هتل خارج شدیم و به گشتن در خیابان کاظم کارا البته جهت مخالف روزهای قبل پرداختیم. هر فروشگاه و مغازه ای که میدیدم واردش میشدیم و نگاه میکردیم. به فروشگاه ویار هم رفتیم و مقداری خرید کردیم. به کافه ای رفتیم و چای و باقلوا خوردیم که خیلی خوشمزه بود. پسرم ذرت مکزیکی گرفت که به نظر همه مون ذرت مکزیکی های ایران خیلی خوشمزه تر بود. عکس های زیر از شیرینی ها و کیک های کافه ایی که رفتیم.

همونجوری به گردش و شب گردی ادامه دادیم . من و همسرم میلی به غذا خوردن نداشتیم اما پسرم با دیدن برگر کینگ گرسنه شد و رفتیم پسرم پیتزا سفارش داد و ما برای اینکه آقا پسر ناراحت نشه یه ساندویج مرغ کوچولو سفارش دادیم و با هم خوردیم.

نمایی از یک عطاری که بسیار زیبا و خوش عطر بود. از این عطاری یک بطری سس انار گرفتیم و یک بسته قهوه

خیابان کاظم کارا در شب

در هنگام برگشت به فروشگاه زنجیره ایی رفتیم و آدامس و پودر ژله و … خریدیم . و از یه دست فروش گوجه سبز و توت فرنگی گرفتیم که خیلی خوشمزه بود .

 

۷ فروردین ۱۳۹۵- روز پنجم

امروز میشه گفت روز آخر سفر و گشتن در شهر وان . همگی برای خوردن صبحانه رفتیم و قرار و ساعت بیدار شدن فردا صبح هماهنگ کردیم. بعد از چند روز اصرار به رفتن VAN AVM  از هتل که خارج شدیم بدون نگاه کردن به هیچ مغازه و فروشگاهی بسمت وان آوام حرکت کردیم . البته در مسیر فقط و فقط بخاطر پسر ارشد که میخواست بازی پلی۴ بخره مسیر عوض کردیم که متاسفانه فقط بازی پلی ۳ داشتند و باعث شد پسرم بگه دیدید تو صف مرز میگفتن اینجا دهات کجا میخواین برین!!! در همون خیابان نشستیم و چای خوردیم درست مقابل مغازه ایی که روتختی میفروخت. روتختی ها به من چشمک میزدند بیا ما رو بخر ولی نتونستنم مردان قانع کنم چون میگفتند بردنش سخت و خودت گفتی مهر معافیت میخوره پاس هامون و … بالاخره نشد که بخریم و من هنوز شاکی هستم و غر میزنم.

به حالت قهر سرم چرخوندم و هتل فواد دیدم و ذوق فراوان از حالت قهر درآمده و هتل رو نشون همسرم دادم و گفتم این همون هتلی هست که توی وب سایت آقای ضربی و کانال خیلی ها رفتند و راضی بودند. از مقابل هتل رد شدیم و دیدیم یک خانواده ایرانی که دوتا دختر خانم داشتند و با ماشین خودشون اومده بودند باربند و حتما صندوق ماشینشون حسابی پر بود و دو دست روتختی در صندلی عقب و بین دخترخانم هاشون قرار داده بودند که تا سقف پر بود و دوباره من یاد روتختی هایی که نخریده بودم انداخت.

بالاخره به van avm رسیدیم تاکسی زرد خوشگل قرار روز قبل یادآوری کردم که امروز من قرار خرید کنم و شما بچه رو نگه دارید . کلی عکس گرفتیم با تاکسی زرد رنگ و بعد وارد شدیم.

پسر کوچولوی بیدار و سرحال من که ظاهرا با دایی و بابایی اش هماهنگ کرده بود و قرار نبود اجازه بده مامانش خرید کنه

مغازه ها و برندهایی معروف van avm

بعد از وارد شدن به فروشگاه من در حال عکس گرفتن بودم . پسرم به دنبال LCW  و من بدنبال چیزهایی که باب سلیقه ام باشه. فروشگاه دفاکتو دیدم و پیراهن و شلوارهاش نگاه میکردم که دیدم آقایون در حال نگاه کردن به سایز لباس ها و انتخاب (همون آقایون قسم خورده که قرار بود چیزی نخرند) سامیار در حال گریه و طبق معمول من بچه رو بغل کردم و در گوشه ایی از فروشگاه مبلی رو که برای پروی کفش بود دیدم و مشغول پسرم شد و تا مردان انتخاب هاشون کردند و به صندوق رفتند من تونستم سامیار بخوابونم.

در چند دقیقه کفش مجلسی و لباس هایی رو که در زمان نشستن دیده بودم و انتخاب کرده بودم پرو کردم و خریدم . با پسرم به فروشگاه LCW رفتیم و اینبار برادرم منو برد تا سوغاتی هایی رو که قرار بود بخره انتخاب کنم . پسرم شاکی شده بود با هم به طبقه ی بالاتر رفتیم و برای پسر ارشد چیزهایی رو که انتخاب کرده بود گرفتم و برای پسر کوچولوم خرید کردم و خودم یه کتونی خریدم .بعد به اصرار به طبقه ی بالا رفتیم و پسرم فرستادم تا بازی کنه و توی این سفر یه مرحله اش مخصوص خودش باشه اما به دایی اش و باباش بیشتر خوش گذشت چون اونا هم مشغول بازی شدند.

شهر بازی در طبقه ی آخر VAN AVM

 

کافه ها و رستوران هایی طبقه ی آخر

پسر کوچولوی من در خواب و کالسکه ایی که تبدیل به کالسکه ی حمل بار شده

بعد از بازی پسرم و البته دایی و باباش میخواستیم بستنی بخوریم که پسرم و دایی اش اعلام گرسنگی کردن و طبق معمول این روزها چشمشون فقط برگرکینگ میدید منم پیش پسر خوابم نشسته بودم و نمیتونستم توی تصمیم گیری انتخاب غذا دخالت کنم و فقط قدرت عکس گرفتن از زاویه های مختلف رو داشتم.

عکس از زاویه های مختلف محل نشستن

در هنگام غذا خوردن سامیار از خواب  بیدار شد به قسمت دیگه ای رفتیم و چای خوردیم .

تراس فروشگاهVAN AVM و دونما ازشهر وان از بالا و محل خوردن چای و کشیدن سیگار

 

چون خیلی خرید داشتیم با تاکسی با هزینه ی ۱۰ لیر به هتل برگشتیم. البته ترافیک شدید بود و اگه خودمون پیاده برمیگشتیم زودتر میرسیدیم. به هتل برگشتیم و من مشغول جمع کردن چمدون ها شدم.قرار شد چون آخرین شبی بود که وان بودیم شام رو همگی با هم بخوریم ساعت ۶ عصر از هتل خارج شدیم . چند تا فروشگاه و مغازه رو سر زدیم .همگی با هم شام خوردیم . اسکندر- پیده – لاه ماجون – دنده کباب – کباب کوبیده همراه دوغ سفارش دادیم. به هتل برگشتیم و هزینه ی اتاق ها را پرداخت کردیم و هماهنگ کردیم برای ساعت ۹ صبح یه ون ۱۵ نفره بیاد که جای بار بیشتری داشته باشه.

لاه ماجون  

اسکندر 

پیده

نان سیمیت که همراهان نخورده بودند و براشون خریدیم بیاد تمام سریال های ترکی مخصوصا لطیفه

 

۸ فروردین ۱۳۹۵- روز ششم (روز آخر)

  صبح همگی بعد از خوردم صبحانه به اتاق ها رفتیم آماده شدیم  و ساعت ۹ صبح چمدان ها و ساک ها رو پایین آوردیم . با تاخیر آماده شدن بعضی از همسفران ساعت ۹ و نیم صبح به سمت مرز حرکت کردیم . هوا سرد بود و گاهی بارون و گاهی برف مختصری میومد . ماشین در اختیار خودمون بود و تا مرز کلی دست زدیم و خندیدیم و خودمون برای بازگشت سخت و شلوغ از مرز آماده کرده بودیم. از ماشین پیاده شدیم  و با کمال تعجب دیدیم مرز خیلی خلوت انگار بسته بود .

من با کیف خودم و پسر کوچولوم و کالسکه افتادم جلو وارد گیت مرزی ترکیه شدم پاس خودم و پسرم تحویل دادم و خیلی راحت عبور کردم . پسر ارشدم با کوله پشتی و یه چمدون مشکی کوچیک پشت سر من میومد و همچنین بقیه ی همسفرا وارد مرز خودمون شدیم و سه تا سرباز ایرانی پاس هامون چک کردند که حتما مهر خورده باشه و محل تولد ما براشون خیلی جالب بود و اینکه چندتا از پرسنل و سرباز گیت مرزی با ما همشهری هستند.

حالا نگران این بودیم که پاس ها مهر معافیت نخوره این دفعه دوتا خواهرام جلوتر از من بودند و من و پسر کوچولوم و بعد پسر ارشد و بعد آقای همسر پشت سر هم بودیم. خواهرام رد شدن و از اونجایی که چمدان هاشون کوچیک بود مشکلی پیش نیومد .ماموری که مهر پاس من زد همشهری بود و کلی حرف زدیم . چمدون بزرگ نارنجی رنگ فوری از همسرم گرفتم که با این همشهری پیدا کردن بدون مشکل رد بشم که نشد و آقای ارزیاب محترم گفتن چمدون بزار بالا منم گفتم شرمنده سنگین و پر از لباس زمستونی خودم و پسرام نمیتونم بلندش کنم ، یه آقایی اونجا بودند بلندش کردند، چمدون روی میز گذاشتن و بازش کردن لباس ها رو نگاه کردند و گفتند بفرمایید و هیچ مهری نخورد.

پسرم هم رد شد و همسرم با ساک مشکی بزرگ دیدند و گفتند ساک بزارید بالا ، ساک باز کردند و نگاه کردند و پرسیدند شما همسر همون خانم همشهری هستید و همسرم گفت بله ، گفتند بفرمایید. خداروشکر همگی بدون خوردن مهر معافیت از دو مرز در کمتر از ۱۵ دقیقه عبور کردیم . دوتا گاری گرفتیم ۱۰ هزارتومان و بارها رو به پارکینگ رسوندیم ماشین ما همون پارکینگ اولی بود بارها رو جا دادیم و منتظر دوتا ماشین همراه شدیم و بعد از قراردان بارها در دو ماشین به رستوران در نزدیکی پارکینگ قطور رفتیم جاتون خالی املت خوردیم و آبجوش گرفتیم و راه افتادیم از زمانی که راه افتادیم باران شروع شد.

از پل قطور در بارندگی بسیار ریز و قشنگ و هوای بسیار سرد عکس گرفتیم و حرکت کردیم . خیلی دوست داشتیم مقبره ی پوریای ولی و شمس تبریزی ببینیم که متاسفانه آقایون راننده موافقت نکردند و میگفتند بارندگی شروع شده و ادامه داره و حرکت کندتر و باید همین امشب به تهران برسیم . خداروشکر با توجه به بارندگی شدید ساعت ۱ شب به تهران رسیدیم و سفر وان به پایان رسید.

مرز رازی هنگام برگشت

  

چمدان های مسافران وان در هنگام برگشت

اولین تابلو در مسیر برگشت مقابل پارکینگ مرز

هوای سرد و ابری که نشون از بارندگی شدید داشت

پل زیبای قطور

آخرین عکس ها در سفر وان و لذت بردن از هوای سرد

 

درباره rasouli

حالا هر وقت يه آدم قوى ميبينم ميخوام بپرسم: تو داستانت به چه تاريكى هايى غلبه كردى؟ كوهها بدون زلزله به وجود نميان .

۲۲ دیدگاه

  1. دست شما درد نکنه, خیلی عالی بود. 

    بهتره در سفرنامه نویسی بیشتر تمرکز خودتون را صرف محل و جاهای که رفتید بکنید, این خاطره بیشتر شرح حال پسرهاتون بود تا سفرنامه. خواننده بیشتر تمایل داره در مورد سفر بودنه نه کارهایی که پسرهاتون کردند.

    شاد و خرم باشید.

    • با سلام

      ممنون از اینکه وقت گذاشتید و سفرنامه رو مطالعه کردید.

      انشاا… سفرنامه ی شما از سفرهاتون خیلی خیلی بهتر از سفرنامه ی من نوشته بشه. سفر با بچه و رعایت کردن شرایطشون باعث میشه هم اونا از سفر لذت ببرند و هم والدین.

      برای شما دوست محترم و همه ی دوستان بخصوص آقای ضربی عزیز بهترین ها رو آرزو می کنم.

  2. عالی

  3. با سلام

    تشکر از سفرنامه جامع و کاملی که نوشتین

    همچنین تشکر از اقای ضربی بابت سایت بسیار عالی شون

     سوال داشتم اون هم اینکه تعطیلات عید فطر امسال ترکیه چند روزه و حراجی های بخصوصی وجود دارن؟ وضعیت مرز رازی و ساعات کاریش تغییری نمیکنه که؟

    با تشکر

  4. سلام خانم مهرنوش

    باتشکر از مطالب و نوشته های مفیدتون بسیار استفاده کردم من خودم که اهل ارومیه و به وان نیز سفر کرده ام به اندازه شما از این سفر لذت نبرده ام بسیار خوشوقت شدم این سفرنامه را خوندم امیدوارم با خانواده محترمتان همیشه در شادی و اوج زندگی کنید.

    • با سلام

      ممنون از شما که وقت گذاشتید و سفرنامه رو مطالعه کردید. 

      تشکر از دعای خوبتون.

  5. سلام جناب ضربی عزیز خیلی استفاده کردیم من تبریزم میخواستم پنچشنبه 30 اردیبهشت برم وان از مرز رازی …میترسم شلوغ باشه سوال یک چهارشنبه برم ساکت تر هست مشکل پیدا کردن ماشین نداشته باشم ..سوال دوم خروجی مرز رازی عوارض شهردای در سال 95 چقدره امکان واریز از تبریز هست لطفا همین جا راهنمایی کنید ممنون ..

    • سلام

      در حال حاضر مرز زیاد شلوغ نیست

      عوارض همان مبلغ پارسال است و از تبریز هم میتوانید واریز کنید

      مبلغ و شماره حسابها در سایت هست

  6. خانم مهرنوش سفرنامتون خیلی عالیییی بود هیچ کم وکاستی نداشت وخیلی باحوصله عکس گرفته بودید فقط نگفتیدپاساژوان اوان گران بود یامناسب به هرحال خیلی زحمت کشیدید .از ارسال سفرنامتون ممنون . موفق باشید

    • سلام دوست عزیز ممنون از اینکه وقت گذاشتید و سفرنامه رو مطالعه کردید.

      قیمت اجناس در تاریخی که ما اونجا بودیم با توجه به تخفیف های صورت گرفته بسیار مناسب بود و من و همسفران از پاساژ وان آوام خریدهای خوب با قیمت های مناسبی کردیم.

  7. سلام بسیا ر عالی و مفید چرا از پاس کنترل ها عکسی نبود و قیمت هتل در وان چند لیر بود؟

     

     

    • با سلام

      ممنون از شما . در قسمت کنترل پاس ها امکان گرفتن عکس نبود و البته دوستانی که صف بودند میگفتند اجازه ی عکسبرداری نیست.

      قیمت اتاق دو نفره درهتل تونا در تاریخی که ما وان بودیم 136 لیر که برای هر نفر 68 لیر معادل  84 هزارتومان بود.

  8. با سلام اجازه بدبد یه تشکر بکنیم از همه مادرای عزیز خسته نباشید

  9. سلام اقای ضربی

    ضمن سپاس فراوان از شما و سایت ارزشمندتون یه سوال از خدمتتون داشتم…. ما شروع تمدید کاپتاژمون از 7 خرداد 93 هست و 7 خرداد 94 تموم میشه . ایا اگه اردیبهشت سفر زمینی به ترکیه داشته باشیم و در تیر تمدید مجدد رو انجام بدیم با توجه به اینکه کاپتاژمون برگه جدید صادر میشه بازم قانون 3 ماه جریمه بنزین شامل میشه یا با توجه به تمدید جدید جریمه قیل سه ماه شامل نمیشه. یه برنامه سفرمون در کاپتاژ قبل میشه و یه برنامه در تمدید کاپتاژ جدید اما زودتر از سه ماه

    • سلام

      محاسبه ی زمان از زمان آخرین خروج هست و ارتباطی به تمدید کاپوتاژ نداره- شماره ماشین شما در سیستم ثبت میشه و اگر کمتر از سه ماه بین خروجهای شما فاصله باشه باید مابه التفاوت بنزین بپردازید

  10. سلام

    ببخشید . ووچر چیه؟ میشه یه توضیحی بدید؟ آیا ووچر هتل برای ترکیه رفتن لازمه؟

    مرسی از سایت خوبتون

    • سلام

      واچر برگ تاییدیه رزرو هتله

      شما وقتی از طریق اینترنت یا موسسه ای مانند آژانس بلیط هواپیما یا هتل رزرو کنید برگه ای به شما می دهند که با نشان دادن آن به هتل مربوطه ، رزرو شما تایید می شود . این برگه اسمش واچر هست

  11. بابت تصاویر خیلی ممنون همگی زیبا و مطابق نوشته ها پیش رفته

    از آقای ضربی یه سوال دارم اینکه آخر اردیبهشت زمان خوبی برای سفر به وان هست منظورم از نظر شلوغی و پیدا کردن جا و تنوع و تخفیف برای خرید.

    ممنون از سایت خوبتون

  12. احسنت بر شما با این سفرنامه مفید. کاش بقیه دوستان هم جزئیات بیشتری در سفرنامه هایشان ذکر کنند

  13. خیلی هم خوب. این سفرنامه ها فقط با کمک های بسیار جناب ضربی پیش از سفر نگاشته میشوند. واقعا صمیمانه تشکر میکنم از زحمات شما

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme
رفتن به بالا
طراحی وراه اندازی: علی رسولی 09192221634