خانه / اطلاعات عمومی ترکیه / کابوسی بنام سفر به وان ترکیه !

کابوسی بنام سفر به وان ترکیه !

سلام به همه دوستان

من امسال در تعطیلات بهمن مسافر وان بودم و همانطور که در ادامه خواهید خواند سفر بسیار خوب و پر باری هم داشتم اما شاید باعث تعجب شما باشد که چرا برای سفرنامه ام چنین عنوان وحشتناکی انتخاب کرده ام😧 !

برای درک این موضوع مجبورم شما را به چند سال قبل ببرم. البته زیاد هم نه. حدود چهار سال قبل! بعدش داستان سفرم را برای شما شرح خواهم داد😋.

چهار سال قبل بود که در تعطیلات بهمن ماه تصمیم گرفتیم جایی برویم . من و همسرم هر دو کارمند بودیم و چون نزدیک آخر سال بود تقریبا تمام مرخصیها را استفاده کرده بودیم و حداکثر دو سه روز بیشتر نمی توانستیم مرخصی بگیریم 😢. قسمت بد ماجرا اینجا بود که محل کار هر دو ما یکی بود و زمانی که هر دو با هم مرخصی میخواستیم رئیسمان چنان عصبانی می شد که عطای مرخصی و مسافرت را به لقایش میبخشیدیم . تازه این قسمت بدش بود، قسمت بد تر ماجرا این بود که بچه مدرسه ای هم داشتیم و بغیر از روزهای تعطیل عملا باید خانه نشین می شدیم تا به درس و مدرسه اش لطمه ای نخورد. پسر من آن موقع هشت سال داشت.

القصه ! برادر شوهرم و خانمش (که بشود جاری بنده !) رفته بودند وان ترکیه و با یک کوه خرید برگشته بودند و جاری من اینقدر خاطره از وان تعریف کرده بود که همه تو فامیل بهش میگفتند بابا سفر دور رنیا هم اینقدر خاطره نداشته که تو داری 🤢! راستش رو بخواین هم تعریفهای جاری ام قلقلکم میداد و هم قیمتهایی که خرید کرده بودند ! نزدیک عید بود و ما هیچ چیز نخریده بودیم. از شما چه پنهان با پولی هم که برای خرید عید کنار گذاشته بودیم با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم که یا باید سراغ اجناس بنجل و بی کیفیت بروم یا دامنه ی خرید را بسیار محدود تر کنم.

و همان موقع بود که جرقه ای در ذهنم زد💥! سفر به ترکیه و خرید از آنجا ! اول فکر کردم برویم استانبول اما با حساب و کتاب ساده ای متوجه شدم که هزینه ی رفت و برگشت به استانبول خیلی زیاد است. بنا براین تصمیم گرفتم برویم وان ! موضوع را با همسرم در میان گذاشتم . اولش کمی من و من کرد اما وقتی با استدلالهای منطقی من روبرو شد (البته کمی اخم و تخم و یک روز قهر هم بی تاثیر نبود😡 !) بالاخره قانع شد و تصمیم گرفتیم برویم وان و خرید پوشاک عید را انجام دهیم و سفری هم کرده باشیم. یک تیر و دو نشان !

اعتقادی به تور و آژانس مسافرتی و رزرو و امثالهم! نداشتم. بنظرم همه آژانسهای مسافرتی فقط میخواستند به بهانه ی تور و رزرو هتل ، فقط جیب ما را خالی کنند و خودشان سود کنند😈 . اصلا تو کتم نمی رفت این سوسول بازی ها ! قرار شد خودمان برویم.  و رفتیم! و این شروع کابوس وحشتناک سفر ما بود ! یکی دو روز قبل از سفر برنامه ی مرخصی را ردیف کردیم و شب سه شنبه بیست و یکم بهمن ماه ۹۳ از تهران به سمت خوی سوار اتوبوس شدیم. ابتدای سفر ما بسیار عالی شروع شد. هر چند که بخاطر تعطیلات به زور در آخرین ردیف اتوبوس جا گیرمان آمد اما مهم نبود . مهم این بود که ما داشتیم می رفتیم وان . صبح میرسیدیم خوی و از آنجا سوار ماشینهای وان می شدیم و میرسیدیم وان و یک جایی گیر می آوردیم و ادامه ماجرا..

اما همه چیز به همین سادگی پیش نرفت😩.

صبح که رسیدیم خوی، رفتیم سراغ ماشینهایی که به وان می رفتند. انبوهی از مسافران آنجا بودند و سریعا متوجه شدیم که ای دل غافل ! این ماشینها از چند وقت پیش تکمیل شده اند و ماشین مستقیمی برای وان نیست. اشکالی ندارد . میرویم خودمون یه ماشین میگیریم و میریم😕. از ترمینال زدیم بیرون .

از ترمینال تا اول جاده مرز رازی راه زیادی نبود اما هوا بسیار سرد بود و پسرم خواب آلوده و کمی سرما خورده . شوهرم با غرغر های بدون انقطاع امانم را بریده بود. البته تا حدودی هم حق داشت به دو دلیل : اول اینکه زیاد اهل سفر نبود و یکی دوباری هم که رفته بود با تور بود و دوم اینکه قسمت اعظم بارهای سفرمون رو اون حمل میکرد!

رسیدیم اول جاده ی قطور . یدونه هم ماشین نبود . بنظرم کمی زود رسیده بودیم و عقربه های ساعت روی هفت و نیم صبح بود . صبحانه هم نخورده بودیم. یکی دو تا ماشین آمدند و گفتند دربست میرویم تا دم مرز صد هزار تومان🥺 ! بالاخره یکی که کمی خوش انصاف تر از بقیه بود حاضر شد با شصت هزار تومان ما را ببرد دم مرز . بماند که هر چقدر خودش خوش انصاف بود، ماشینش درب و داغان بود. بخاری کار نمیکرد و از هزار و یک سوراخ ماشین هم باد میزد داخل . چیزی که از جاده ی مرزی در ذهنم مانده بود یک کوره راه بود نه بیشتر ! بقدری خراب و گل و لای و خاکی و پردست انداز و پیچ در پیچ که شوهرم به طعنه گفت اگر قاچاقی از کوهها با قاطر میبردنمون فکر کنم مسیرش بهتر از این بود🐴. به هر بدبختی بود رسیدیم دم مرز. حدود ساعت نه و نیم صبح

فکر میکردم قسمت سخت کار تمام شده است که جمعیت مقابلم خلافش را به من ثابت کرد. صفی وحشتناک و چند لایه از جمعیت روبروی ما بود. حتی فکر کردن به آن روز هم تمام تن و بدنم را می لرزاند! فکرش را بکنید . یک محیط روباز . بشدت سرد . زمین گل و لای و هیاهوی جمعیت . صفی که بعد از یکساعت ایستادن متوجه شدیم یک سانت هم جلو نرفته ایم. چون خیلی ها از بغل می آمدند و میرفتند تو صف . پشت سر هم دعوا و کتک کاری بود و فحش های آب نکشیده !

از عذابی که در آن ساعات کشیدیم هر چه بگویم کم گفته ام😞 . و قسمت اعظم کابوسی که در ابتدا گفتم مربوط به رد شدن از مرز بود . تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر که بالاخره به هر جان کندنی بود از مرز رد شدیم و سوار یکی از ونهای ترکیه شدیم تا ما را به وان برساند. جرات نداشتم سرم را بالا ببرم و به چشمان شوهرم نگاه کنم . مثل بشکه ی باروت آماده انفجار بود. زیر لب داشت غر و لند میکرد و به زمین و زمان ناسزا میگفت . بخودش لعنت میفرستاد که چرا عقلش را داده دست من ! . دلم برای پسرمان میسوخت .

سرما خوردگیش شدید تر شده بود و سرفه امانش نمی داد . گرسنه و خسته و بیخواب بود. بخودم دلداری میدادم که وقتی برسیم وان برایش لباسهای زیادی خواهم خرید و از دلش درخواهم آورد . بخودم می گفتم که دیگه تموم شد. هر چی بود گذشت و ما الان میرویم در هتل و تا فردا صبح تو یه اتاق گرم و نرم می خوابیم و صبح یه صبحانه مفصل (جاری من خیلی تعریف از صبحانه هتلشان میکرد) می خوریم و قشنگ خیلی شیک و مجلسی میریم تو بازار میچرخیم و مثل خانواده های لاکچری خرید میکنیم😎! اما باز هم داستان آنطور که میخواستیم نشد.

رسیدیم وان و چون جایی را نمیشناختیم به راننده گفتیم ما را ببرد جلوی هتل رسمینا، همان هتلی که برادر شوهرم اینها اونجا اقامت داشتند. به محض ورود به هتل ، رسپشن هتل فرمودند که جا نداریم و ظرفیت تکمیله. التماس هم فایده ای نداشت چون چند نفر قبل ما هم آمده بودند و چمدان به دست و با لب و لوچه ای آویزان برگشته بودند. با همین جماعت لب و لوچه آویزان راه افتادیم. هتل منوا، هتل رویال میلانو، فواد ، یاقوت، هالدی، الیت ورلد، آکدامار و خلاصه هر جا که می شد اسمش را هتل گذاشت سر زدیم اما جواب یکی بود . مع الاسف اودامیز یوک ! (متاسفانه اتاق نداریم)

دیگر مقاومتم تمام شد . هوا تاریک شده بود و نای راه رفتن نداشتیم . شکستم . نشستم کنار مغازه ای و سرم را در میان دستهایم گرفتم و با تمام وجود گریه کردم . باعث این اوضاع من بودم و هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم. سنگینی دست همسرم را روی شانه ام احساس کردم . بلندم کرد و  گفت یکی اینجا هست که می گوید میتواند در هتل ….. برایمان اتاق پیدا کند اما مبلغی که می خواهد کمی بیشتر است (نام هتل حذف شده است)

اصلا در شرایط خوبی نبودم . بلافاصله همراه آن دلال رفتیم به هتلی که ادعا میکرد. عجیب اینکه یکساعت قبل به همانجا مراجعه کرده بودیم و جواب منفی شنیده بودیم. هتل که چه عرض کنم . صد رحمت به مسافر خانه های ناصر خسرو خودمان. اتاقی دادند و فقط یادمه که در اتاق را باز کردم و وسایل را پرت کردم گوشه ای و روی تخت افتادم و تقریبا بیهوش شدم. یکضرب تا فردا صبح خوابیدیم .

صبح سر میز صبحانه با شنیدن مبلغی که دلال هتل از ما گرفته بود. لقه در گلویم گیر کرد . برق از سرم پرید. مبلغی که از ما بابت دو شب گرفته بود حدود سه برابر کرایه ی عادی آنجا بود . تقریبا همطراز بهترین هتل وان. اما دیگر نمی شد کاری کرد . زدیم بیرون به هوای خرید . محاسباتمان همه اشتباه از آب درآمده بود😥. پولی را که برای خرید همراه آورده بودیم بیشترش صرف کرایه هتل شده بود و با بقیه اش توانستیم خرید ناچیزی انجام دهیم . شب را به هتل برگشتیم و صبح اول وقت هم زنگ زدند و ماشین آمد دنبالمان آمدیم مرز. دوباره همان شلوغی و صحنه های ناجور و خاک و خل و سرما . و شب رسیدیم خوی و اتوبوس سوار شدیم و صبح ساعت هشت بود که رسیدیم خانه خودمان در تهران.

کارد میزدی خونم در نمیامد . شوهرم تا مدتها در فکر بود و عید آنسال مجبور شدیم با تتمه لباسهای پارسال سر کنیم. کلی پول خرج کرده بودیم و چیز درست و حسابی هم نتوانسته بودیم بخریم. اولین کاری که کردم زنگ زدم به جاریم و بقول معروف چشمم را بستم و دهانم را باز کردم . هر چیزی که بفکرم میرسید بارش کردم . او و تعریفهای الکیش از وان باعث شده بود ما اینقدر عذاب بکشیم و تا چند ماه بعدش باهاش حرف هم نمیزدم. وان رفتن ما شده بود بهانه ی مسخره ی سفرمون توسط پسرم . هر جا که جمع می شدیم شروع میکرد از خاطرات سفر به وان گفتن . صد رحمت به خاطرات جنگ زده ها …. تصمصم گرفتم تا عمر دارم اسم وان را نیارم . از شما چه پنهان به وان حمام هم بدبین شده بودم !💀

راست گفته اند که گذشت زمان پزشک حاذقی است اما آرایشگری بد ! طی این سالها خاطرات بد سفر را فراموش کردیم اما دلمان خوش بود که تجربه اندوخته ایم. مهر ماه سال ۹۷ بود که شوهرم در تلگرام در حال چرخش بود که تصادفا به کانالی برخورد که در مورد سفر به وان مطلب مینوشت! بله آقای ضربی . کانال شما بود . عضو کانال شدم اما نه بخاطر سفر . میخواستم شما را پیدا کنم و با دستان خودم خفه تان کنم!🤬

یاد آن روزهای سخت با دیدن کانال برایم دوباره زنده شده بود . میخواستم برایتان بنویسم که وان رفتن ما بدتر از شب اول قبر یزید بوده ! اما فایده ای نداشت . منصرف شدم . چه کاری بود آخه؟ مگه عذابی که ما کشیده بودیم رفع می شد با این کار؟ از کانال لفت دادم و سعی کردم به چیز های بهتری فکر کنم. اما پوریا لفت نداده بود. شوهرم . به من هم نگفته بود ….

جمعه پنجم بهمن ۹۷ . درست ساعت ده و نیم صبح در حال رفت و روب خانه بودم که شوهرم حرفی زد که کم مونده بود جارو برقی رو بکوبم تو کله اش. گفت فردا صبح اول وقت میریم کارگزینی و روز ۲۱ بهمن رو مرخصی میگیریم . میخوام این چند روز تعطیل رو بریم سفر!  با لبخندی زورکی گفتم گرفتی ما رو ؟ کجا میخوایم بریم؟ حتما باغ داییتون تو کرج ! گفت نه . میریم وان !😤

کلمه ی وان کافی بود تا باز هم آمپرم برود بالا.جیغی بنفش کشیدم و گفتم بعد از چند سال تو هنوزم میخوای اون سفر رو بزنی تو سر من ؟ چیزی نگفت . چون میدانست که جیغهای وحشتناک تری در راه است. اون روز ظهر ناهار رفتیم بیرون . و سر میز ناهار باز هم صحبت وان شد . اما با جزئیات بیشتر

در این مدت شوهرم تا می توانست در مورد وان تحقیق کرده بود . قبول کرده بود که بیشتر مشکلاتی که در طول سفر داشتیم از عدم اطلاع کافی خودمون بوده و از اینکه بی گدار به آب زدیم و صد البته از اینکه یکبار موضوع رو سپرده بود به من ! تضمین کرد که مسافرت ایندفعه مان فرق خواهد داشت . هتل رزرو کرده بود و واچر گرفته بود . همینطور بلیطهای رفت و برگشتمان را گرفته بود. دلار خریده بود و لیست خرید آماده کرده بود و فرم تمدید پاسپورتها را گرفته بود . فردایش رفتیم دنبال تمدید پاسپورتها . ۴ روزه پاسپورتمان آمد و عوارض را واریز کردیم . شب و روزمان شده بود کسب اطلاعات در مورد وان و پی وی آقای ضربی. همان کسی که زمانی میخواستم فحشش بدهم !

روز موعود فرا رسید ….

پنجشنبه ۱۸ بهمن ۹۷ با ماشین خودمان به سمت تبریز راه افتادیم . قرار شده بود ماشین را در پارکینگ منزل یکی از اقوام شوهرم در تبریز بگذاریم . صبح حدود ساعت شش رسیدیم به تبریز و پسر اون اقوام! اومد به استقبالمون . ما رو تا ایستگاه ون های ترک رسوند و خودش ماشین رو برد . طبق خاطره های قبلیم به همه چیز بدبین بودم و دیدن جمعیتی که اونجا منتظر بودند به این بدبینی دامن میزد . از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، مترصد فرصتی بودم که دق دلی این چند سال متلک شنیدن رو سر پوریا خالی کنم! اما یکنفر داشت اسم ما رو صدا میزد !

اسممون تو لیست مسافرا بود و ماشین یک ون بنز ! سوار شدیم و راه افتادیم . مسافرا اکثرا خانواده بودند و تبریزی . تا مرز آهنگ ترکیه ای شنیدیم. اوضاع جاده خیلی بهتر شده بود .  و دم مرز پیاده شدیم . اما …..

مرزی که تو ذهن من نقش بسته بود با مرز فعلی زمین تا زیر زمین ! تفاوت داشت ! هرچند که محوطه بیرونی هنوزم خاکی بود اما سالن سرپوشیده ای احداث شده بود که در اون هوای سرد صبحگاهی آذربایجان واقعا بهمون چسبید! خبری از داد و بیداد نبود! قبل از ما هم افرادی تو صف بودند اما بدون هیاهو . با اینکه جزو روزهای شلوغ بود اما حدود یکساعت و نیم بیشتر طول نکشید که کارهای ثبت خروج انجام شد و رفتیم سمت ترکیه. ماشین هم رد شده بود . سوار شدیم و دوباره آهنگ ترکیه گوش کردیم! تا رسیدیم وان

شهر وان برای من یاد آور خاطرات چندان شیرینی نبود . قیافه بیمار پسرم و چهره ی عصبانی شوهرم و حس مغبون شدن و ضرر کردن ، پررنگ ترین خاطرات من از وان بودند. سکوت کرده بودم و دعا میکردم که هرگز آن روزها تکرار نشوند.

ماشینی که ما رو برده بود اول رفت جلوی دفترشون . چند تا از مسافرین همانجا پیاده شدند اما ما میدانستیم که موظفند ما را ببرند به هتلمان . نشستیم . مسافرها  تک به تک به هتلهایی که میگفتند رسونده شدند. هتلی که برای ما رزرو شده بود  در قیاس با هتل سفر قبلی مان یک قصر واقعی بود ! هر چند که بخاطر ملاحظات اقتصادی هتل متوسطی رزرو کرده بودیم اما وقتی با آن هتل سفر قبلی مقایسه اش میکردم از دیدمن کاخ باکینگهام تلقی می شد😄.

جالب این بود که چند نفر ایرانی هم بودند و اتاق می خواستند اما جواب رسپشن هتل همون کلمه ای بود که در سفر قبلی مانند پتک بر سر ما کوبیده می شد. اتاق نداریم ! هتل تکمیل بود. واچری را که گرفته بودیم به رسپشن هتل دادیم و ظرف چند دقیقه ما را به اتاقمان راهنمایی کردند. ساعت تازه ۲ بعد از ظهر بود و کلی وقت داشتیم. از اینجا به بعد قسمت شیرین سفر ما آغاز شد

استراحت مختصری کردیم و زدیم بیرون . ناهاری خوردیم و ادامه دادیم . عجیب بود که شوهرم حتی رستوران مورد نظر را برای نهار از قبل مشخص کرده بود . باورم نمی شد . مثل یک لیدر حرفه ای . اطلاعات جمع کرده بود در حد بنز😄! هر چه میخواستیم بخریم، هر جا می خواستیم برویم بلافاصله راه می افتاد و صاف میرفت سر اصل مطلب و اینها را تماما مدیون …….(ادامه پاراگراف تا انتها چون اظهار لطف شخصی این خانواده ی گرامی به شخص من بود و جذابیتی برای خوانندگان سفرنامه ندارد حذف گردید)

 

فروشگاه به فروشگاه گشتیم. دونه به دونه ی قفسه ها رو زیر و رو کردیم و پدر خرید رو درآوردیم! هرچند که قیمت ارز برای ما بسیار گرانتر شده بود اما چون از قیمت اجناس و بخصوص پوشاک در ایران خبر داشتم، متوجه شدم که حتی با این شرایط نیز قیمتها حدود نصف ایران هست . پوشاک زمستانی تخفیفهای خوبی خورده بود و من حتی برای زمستان سال بعد نیز خرید کردم . از ال سی وایکیکی و کوتون شلوار جین خریدم و از فروشگاه ماوی هم یک دامن جین زنانه که هر چند نسبت به بقیه فروشگاهها گرانتر بود اما کیفیتش فوق العاده است. فروشگاه کولینز و دیفاکتو حراجی خوبی برای پوشاک ضخیم داشتند که حاصلش برای ما شد چند تا پلیور و جلیقه ی بافت برای شوهرم و پسرمون.

سیمکارت ترکسل خریدیم با ۴ گیگ اینترنت. بیرون همه جا اینترنت داشتیم و در هتل هم که اینترنت پرسرعت هتل رایگان در اختیارمون بود . یکی دو تا سفارش سوغاتی داشتم از فامیل ! هر چی میخواستم براشون بخرم همونجا آنلاین چت میکردم و فیلم براشون میفرستادم . یکی دو مورد هم که برای خودم میخواستم لباس بخرم پرو کردم و فیلم فرستادم برای خواهرم که نظرشو بگه . فوق العاده بود . امکانات و تکنولوژی و آب و هوا و خلاصه همه چی بر وفق مراد !

شب اول که بعد از شام خسته و کوفته برگشتیم هتل، چند دقیقه ای در لابی نشستیم و چای خوردیم . ناخود آگاه نگاه حاکی از تشکر و تحسین به پوریا میکردم . چقدر روز اول سفرمون عالی تموم شده بود . مقایسه میکردم با عذابی که سالهای قبل کشیده بودیم . خیلی روز عالی بود و از آقای همسر بخاطر اینکه اینقدر برای سفرمان زحمت کشیده بود تشکر کردم😄 . بلافاصله بعد از رفتن به اتاقمان دوش گرفتیم و خوابیدیم . شب قبلش در راه بودیم و از صبح هم سر پا . اتاقمان گرم بود و بسیار تمیز .

صبح اول وقت صبحانه را زدیم بر بدن! و راه افتادیم . هنوز نمیدانستم کجا باید برویم که پوریا ندا داد : بیاین!

رفتیم مرکز خرید  AVM . تعریفش را زیاد شنیده بودم . اینقدر گشتیم و خرید کردیم که پاهایمان تاول زد ! برای پوریا یک دست کت و شلوار خریدیم از کیگیلی! البته داستان داشت . رفتیم برای پرهام بخریم (پسرم) که متوجه شدیم داستان یکی بخر دو تا ببر برقراره ! یکدست هم برای شوهرم برداشتیم که مجانی دراومد براش! کیفت پارچه و دوختش عالی بود . روی یکی یک پیراهن و روی دومی یک کراوات اشانتیون دادن بهمون . راضی بودیم از خرید😄.

ظهر شده بود و شکمها به قار و قور افتاده بود . رفتیم طبقه آخر و تا میتوانستیم شکم چرانی کردیم . ناهاری استثنایی خوردیم و پسرم خواست در مرکز سرگرمی طبقه آخر کمی بولینگ بازی کند. پوریا و پرهام رفتند بولینگ و من رفتم طبقه پایین فروشگاه کفش FLO . حدود دو ساعت چرخیدم و حاصل این چرخش شد یک جفت بوت بسیار زیبا – یک جفت کفش برای محل کارم و یک جفت کتونی ورزشی هم برای پیاده روی و البته یکجفت دمپایی بسیار خوشگل برای بچه خواهرم.

زدیم بیرون و به طرف هتل راه افتادیم . سر راه از سوپر مارکت بزرگی بنام راناس کلی شکلات و تنقلات و کمی میوه گرفتیم و برگشتیم هتل و شام سبکی خوردیم و دوباره مثل نعش افتادیم به خر و پف تا خود صبح.

روز سوم بسیار متفاوت تر بود . از کله ی سحر پسرم آه و ناله اش بلند شده بود و میگفت که از خرید و گشتن خیابانها خسته است . خود من هم هر چه فکر میکردم تقریبا خرید ها را تمام کرده بودیم و از شما چه پنهان بودجه هم رو به اتمام بود و بایستی پرونده ی خرید را خواهی نخواهی می بستیم. اینجا هم اطلاعات همسر شروع به فوران کرد😄 . تصمیم گرفتیم پرونده ی خرید را ببندیم و روز آخر را واقعا توریست باشیم . رفتیم میدان بش یول و از آنجا با اتوبوس کنار اسکله . سوار کشتی شدیم و رفتیم به جزیره ی آکدامار . کشتی پر از هموطنان بود. آواز می خواندند و حسابی خوش گذشت . کلیسای آکدامار را دید زدیم و برگشتیم و دو باره با اتوبوس به مرکز شهر آمدیم . خرج هر نفرمان کلا زیر پنجاه لیره شده بود درصورتیکه هموطنانی که با یک تور ترک به عنوان تور بازدید از جزیره آمده بودند نفری صد لیره پرداخته بودند .

ناهار را خوردیم و رفتیم کارتینگ . پوریا و پرهام سه دور ماشین سوار شدند و آخرش هم سر اینکه کی برنده شد و کی تقلب کرد و به اون یکی راه نداد دعواشون شد😄 ! لحظات خوبی بود برای همه بخصوص پسرم. پیاده رفتیم و فروشگاه میگروس و کارفورسا رو کمی چرخیدیم . بعدش یه تاکسی گرفتیم ده لیر که ما رو برد قلعه وان . البته چون سرد بود بالای کوه نرفتیم و کمی در پای قلعه گشتیم و کلی عکس گرفتیم و برگشتیم . میخواستیم برویم خانه گربه ها اما به دو دلیل منصرف شدیم اول اینکه هوا تقریبا داشت تاریک می شد و دوم اینکه یکی از هموطنان آدرس یه مغازه فروش حیوانات روبروی موزه وان رو داد که رفتیم اونجا هم از این گربه های چشم دو رنگ دیدیم و هم کلی حیوون بامزه دیگه !

برگشتیم هتل و شروع کردیم به بسته بندی وسایلمون . فردا صبح باید برمیگشتیم. شب تا دیر وقت بیدار بودیم و داشتیم فرقهای سفر قبلیمون رو با این سفر مرور می کردیم و میخندیدیم . تا حد زیادی قانع شدیم که دفعه قبل اشتباهات زیادی داشتیم و بدون برنامه ریزی اقدام کرده بودیم . ولی در عوض تجربه ی خوبی بود که مطمئنا برای دفعات بعدی سفرمون خیلی به دردمون میخوره .

صبح کمی دیرتر بیدار شدیم . چون قرار نبود بیرون برویم وسایل رو جمع کردیم و رفتیم لابی هتل – چون بلیطمان را رفت و برگشت رزرو کرده بودیم، موقع آمدن یک کوپن به ما داده بودند برای برگشت. رسپشن هتل تماس گرفت و حدود یکربع بعد ماشین جلوی در بود . سوار شدیم و حرکت کردیم . البته چون خرید مسافرین زیاد بود راننده مجبور شد یکی دو تا از چمدان ها رو وسط راهروی ون بزاره . ساعت حدود ۱۲ رسیدیم به مرز. شلوغ بود اما روان . زیاد معطل نشدیم. ارزیاب با دیدن خرید های ما پاسپورتهامون رو خواست . و بخاطر اینکه خریدمون زیاد بود گفتند که پاسپورتهامون مهر استفاده از معافیت باید بخوره که البته چون ما در سال جاری قرار نیست دیگه بریم خارج از کشور زیاد هم مهم نبود برامون.

حدود یکساعت و ربع طول کشید تا از مرز رد شیم . دوباره سوار ماشین شدیم و بعد از یه توقف کوتاه در خوی برای نهار ، به طرف تبریز ادامه مسیر دادیم . و بعد از رسیدن به تبریز با توجه به اینکه زیاد خسته نشده بودیم تصمیم گرفتیم که شبانه بریم تهران . زنگ زدیم ماشین رو آوردن و راه افتادیم . اتوبان تبریز تا زنجان بسیار خلوت بود و پرهام خوابید . هر سه تامون از سفر راضی بودیم . موزیکی آروم گذاشتیم و بدون حرف زدن چشم به جاده دوختیم . و همونجا تصمیم گرفتم تا بعد از رسیدنم اولین کاری که میکنم ثبت خاطرات سفر قبلی و فعلیمون باشه برای بقیه کسایی که مثل ما بار اول دچار مشکل نشن.

بدون شک سفر امسال ما به وان یکی از شیرین ترین سفرهایی بود که من تو عمرم رفتم . و تا جد زیادی تونست اون کابوس وحشتناک سفر قبلی رو بشوره و ببره ! از اینکه طولانی شد عذر میخوام و امیدوارم همگی شاد و موفق باشید .

اول اسفند ماه ۱۳۹۷ – تهران – فریبا . ق

آیا این مطلب برای شما مفید بوده است ؟

درباره رضا ضربی

هر چهره ای با لبخند زیباست... خاموش بودن،نصف حکمت است... تعقیب نکردن دیگران، نصف آرامش و مداخله نکردن در کار دیگران، نصف ادب ..... همیشه آنکه قویتر بود ، کمتر زور میگفت...... و آنکه راحت تر می گفت اشتباه کردم، اعتماد به نفسش بالاتر بود...... آنکه "صدایش" آرامتر بود، حرف هایش بانفوذتر بود ...... آنکه خودش را واقعا " دوست داشت، دیگران را واقعی تر دوست داشت ..... آنکه به " تفاوت بین انسانها " واقف بود، بیشتر نقاط مشترک میان خود و دیگران را پیدا میکرد... پيروز و پاينده باشيد 🌹🌹❤️ ............. کانال تلگرامی TrTravel (راهنمای آنلاین شما در سفر ترکیه)

۶ دیدگاه

  1. سلام : دست به قلم شما ( نویسنده کابوس سفر وان ) عالی است دست شما درد نکند . پیشنهادم اینست که از این ذوق و استعدادی که دارید بیشتر استفاده کنید . موفق باشید .

    ارزش این مطلب
  2. غلامحسین سیوفی

    سلام سفرنامه بسیار جالبی بود و تمام واقعیات رو گفته بودند البته من از شیراز قبلاً به وان سفر کردم و خیلی هم خوش گذشت البته باتوجه به اینکه اکنون استقبال مردم برای دیدن استانبول کوچک (وان)زیاد شده من خودم دلم میخواد یک سفر دیگه به این شهر داشته باشم ودر این سفر از تجربیات و راهنمایی‌های آقای ضربی استفاده کنم چون دائما وبلاگ وکانال ایشون را بررسی میکنم واقعا راهنمای خوبی برای هموطنان در شهر وان هستند ودر اینجا وظیفه می‌دونم از ایشون تشکر کنم به امید سفری دیگر در آینده نزدیک به استانبول کوچک.

    ارزش این مطلب
  3. سلام و عرض ادب من اهل و ساکن یزد هستم در اکثر فصول سال به بیشتر شهر های ترکیه سفر کردم و خوشبختانه با توجه به وفور هتل های زیاد در کشور ترکیه یعنی در هر کوچه ۱۰هتل حتی در شهر دوبایزید که شهر مرزی کوچیک هست یه هیچ گونه مشکلی برنخوردم تا الان هم از قبل رزرو نکردم اما از اطلاعات بینظیر جناب آقای ضربی استفاده کامل را برده ام

    ارزش این مطلب
  4. سفرنامه رو کامل خوندم بسیار عالی نوشته بودین

    ارزش این مطلب
  5. من چند سالی هست که دنبال کننده آقای ضربی از سایت ایشان هستم خیلی به ایشان زحمت ندادم فقط ایشان زمان تهیه ویزای آذربایجان برای ما زحمت کشیدند که خیلی رضایت داشتیم عید سال ۹۶ به وان سفر کردیم ولی با توجه به برنامه ریزی خوب من و گرفتن هتل قبل از رفتن جز شلوغی مرز که سه چهار ساعت مارا معطل کرد مشکلی نداشتیم مثل همین سفرنامه به هتلی که رسیدیم چند نفر منتظر گرفتن اتاق بودند و هتل جا نداشت ولی چون ما از قبل رزرو کرده بودیم مشکلی نداشتیم و سفر بسیار خوش گذشت همچنان بابت گرفتن ویزای آذربایجان با قیمت مناسب و زمان مناسب از آقای ضربی و آقای رسولی سپاسگزار هستم

    ارزش این مطلب
  6. از خوندن سفرنامه جذاب و خودمونی تون لذت بردم.
    امروز با این تکنولوژی و اینترنت دیگه کسب اطلاعات راه سختی نیست.
    این ما هستیم که سفر رو سخت می گیریم.
    امیدوارم همیشه دل شاد و تن سالم و جیب پرپول داشته باشین

    ارزش این مطلب

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme
رفتن به بالا
طراحی وراه اندازی: علی رسولی 09192221634